پنجشنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۸

تيمسار خلبان اميرحسين ربيعي

سپهبد خلبان امیرحسین ربیعی
نهم اسفند 1311 كرمانشاه – 22 اسفند 1357 تهران

اميرحسين ربيعي از خلبانان شجاع و توانمند تيم آكروجت تاج طلايي بود كه به دليل لياقت و كارداني، مدارج پيشرفت را در نيروي هوايي شاهنشاهي به سرعت طي کرد. در سال 1354 و پس از مرگ نابهنگام ارتشبد محمد خاتمي، فرمانده وقت نيروي هوايي در جريان سانحه هوايي، به مقام فرماندهي نيروي هوايي ايران رسيد.


ربيعي از دبيرستان هدايت تهران مدرك ديپلم خود را گرفته، سپس وارد دانشكده خلباني مي‌گردد. به زبان انگليسي بسيار مسلط بود و توانمنديش در ترجمه و بيان، با يك شهروند آمريكايي برابري مي‌كرد. در دوران خدمت، به پايگاهها و مراكز شركتهاي هوايي معتبر هوايي جهان سفر نمود كه از جمله مي‌توان پايگاه هوايي Fuerstenfeldbruck در مونيخ (آلمان غربي)، پايگاه هوايي Edward ، Williams، Nellis و Travis در ايالات متحده و كمپاني‌هاي هواپيماسازي نورثروپ و بوئينگ اشاره كرد. تيمسار ربيعي در جريان بازديد از پايگاه هوايي Travis از فرماندهي تاكتيكي هوايي ايالات متحده بازديد نمود و با مهارت تمام، يك فروند هواپيماي غول‌پيكر ترابري C-5 Galaxy را به پرواز درآورد.

از جمله هواپيماهايي كه در پروازهاي روزانه ربيعي جوان در آلمان غربي مورد استفاده قرار مي گرفت، جتهاي تاندرجت F-84 را مي توان نام برد


برخي از سوابق وي چنين است:
1329 – 1330 : دانشجوي دانشكده خلباني
1330 – 1331: آموزش خلباني در پايگاههاي Reese و Williams نيروي هوايي ايالات متحده
1338: دوره استاد خلباني در پايگاه هوايي هوايي Fuerstenfeldbruck (آلمان غربي)
1339: دوره عالي مدرسه افسران اسكادران، پايگاه هوايي ماكسول، آلاباما (ايالات متحده)
1343: مدرسه استاد خلباني اف-5، پايگاه هوايي ويليامز، آريزونا (ايالات متحده)
1352: دوره عالي مديريت 5 هفته‌اي مدرسه نيروي دريايي ايالات متحده، مونتري كاليفرنيا
دوره آموزش خلباني جت، (آلمان غربي)
دوره آموزش استاد خلباني جت، (آلمان غربي)
كالج فرماندهي و ستاد، (ايالات متحده)
دوره آموزش استاد خلباني، (آلمان غربي)
دوره مديريت ADC
دوره عمليات هوا زمين A/G و CAS/BAI (آلمان غربي)

مدالها:
نشان افتخار درجه 2 و 3، نشان لياقت درجه 2 و 3، مدال خدمت درجه 2 و 3، نشان پاس درجه 2، نشان همايون درجه 3، مدال 2500 ساله سلطنتي، تشويق در دستور همگاني ارتش، تشويق بار دوم، تشويق بار سوم، تشويق نامه 5 بار.

مسئوليتها:
رئيس باشگاه هوايي
عضو باشگاه شاهنشاهي كشور
1335 – 1338 : خلبان شكاري در گردان يكم شكاري مهرآباد تهران
1336 – 1338 : دوره استاد خلبان جت در نيروي هوايي ايالات متحده در محل پايگاه هوايي Fuerstenfeldbruck
1341 – 1344 : فرمانده اسكادران در گردان دوم شكاري
1345 – 1346 : مدير عمليات گردان يكم شكاري تهران
1337 – 1341 : عضو تيم آكروجت تاج طلايي با هواپيماي اف-84
1341 – 1348 : فرمانده تيم پروازي گروه آكروجت تاج طلايي
دو ماه خدمت در سمت فرماندهي اسكادران حافظ صلح سازمان ملل متحد در كنگو

انتصابات:
خلبان، گروه دوم، اسكادران هوايي، گردان شكاري، پايگاه سوم شكاري
خلبان اول، گروه دوم، اسكادران هوايي، گردان شكاري، پايگاه سوم شكاري
فرمانده، گروه دوم، اسكادران هوايي، گردان شكاري، پايگاه سوم شكاري
فرمانده، اسكادران سوم جت اف-84 ، گردان شكاري
فرمانده، اسكادران چهارم، شكاري بمب‌افكن، پايگاه دوم شكاري
فرمانده، اسكادران سوم، شكاري بمب‌افكن، پايگاه دوم شكاري
فرمانده، اسكادران 110، شكاري تاكتيكي، پايگاه يكم شكاري
رئيس عمليات، پايگاه يكم شكاري
جانشين فرمانده، پايگاه يكم شكاري
فرمانده، فرماندهي تاكتيكي هوايي
1354 – 1357 : فرمانده نيروي هوايي شاهنشاهی

تيمسار ربيعي در مقام ليدر تيم افسانه‌اي آكروجت تاج طلايي (1347) در كنار جنگنده F-5A

تيمسار ربيعي ابدن مشروب نمي‌خورد؛ سيگار نمي‌كشيد و از هر نوع ورزشي لذت مي‌برد به ويژه تنيس و اسكي روي آب. وي با يك دختر زيباي آلماني به نام گرتا (Greta Hierl ، متولد 29 ژانويه 1938) ازدواج كرده و در سال 1357 دو پسر به نامهاي آريان 19 ساله و آرمان 13 ساله داشت. تيمسار ربيعي با افسران متعدد آمريكايي در جريان مسافرتهايش به ايالات متحده تماس داشته است. او با ژنرالهاي سرشناس آمريكايي: براون، كارلتون و رايان در يك ميهماني در بازديد از پايگاههاي هوايي ادوارد، بوئينگ و شركت نورتروپ در ژوئن و ژوئيه 1974، ملاقات نمود تيمسار ربيعي فردي بسيار گرم، باز و بذله‌گو بود. تيمسار ربيعي بسيار طرفدار آمريكا بود، به ويژه در مورد الگوگيري از نيروي هوايي ايالات متحده آمريكا. او همواره براي مشاورين ايالات متحده در ايران كمك مهمي به حساب مي‌آمد. ربيعي به عنوان يك خلبان عالي محسوب مي‌گشت كه مي‌توانست با هر وسيله پروازي كه در دسترسش باشد پرواز نمايد. او خيلي بيش از هم دوره‌اي‌هايش پيش افتاده بود.


ربيعي، در كنار زنده نام ها: جهانباني، خسروداد و رحيمي به دليل وطن‌پرستي به تير خشم عرب پرستان تشنه قدرت در پس از 22 بهمن 57 گرفتار مي‌آيد و مظهر واقعي اشخاصي قرار مي‌گيرد كه طول زندگي چنداني نداشته‌‌اند اما داراي عرض زندگي پرباري بوده‌اند.

سه‌شنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۸

استاد مسعود علی محمدی: جدیدترین قربانی مزدوران حزب الله

از هنگام پیدایش جمهوری اسلامی در سی و یک سال پیش، ترور سازمان یافته در قالب اعدام های دسته جمعی توسط این رژیم آغاز می‏شود. صدها تن از بهترین افسران و فرماندهان باتجربه و تحصیل کرده، به جرم‏های واهی به جوخه‏های تیرباران سپرده می‏شوند.


برای اسلام‏پرستان تشنه قدرت، خون و خونریزی تمامی ندارد. آنها به مخالفان و دگراندیشان، القابی که عمدتن به زبان عربی هستند انگ زده و سپس از دم تیغ اعدام می‏گذراندند. برای حکومت دینی که مشروعیت خود را نه از رای مردم بلکه از الله می‏داند، چسباندن واژه‏های زبان بیگانه (عربی) و موهوم و خیالی و بدون پشتوانه همچون معاند، منافق، محارب و ... به این مخالفان کاری بسیار ساده است. در یک دادگاه فرمایشی، یک آخوند روضه‏خوان سابق و حاکم شرع فعلی، به راحتی یک جوان دگراندیش را بدون داشتن وکیل و هیئت منصفه، محارب با خدا اعلام و سپس حکم اعدامش را امضا می‏کند.



جمهوری اسلامی که همواره خود را قربانی تروریسم معرفی می‏کند، از این حقیقت غافل است که خود بانی بزرگترین ترورهای سازمان‏یافته و نیافته در جهان است. قتل‏عام معترضان در سالهای دهه 60، قتل‏عام زندانیان سیاسی در شهریور 67، کشتار هدایت شده و سازمان‏یافته به نام قتل‏های زنجیره‏ای از سال 67 که تاکنون نیز ادامه دارد، از این جمله است. این رژیم، نه تنها عملیاتهای تروریستی مهم و تاریخی همچون انفجار آمیا، انفجار خوابگاه نظامیان آمریکایی و فرانسوی در لبنان، بمب‏گذاری و ترور در رستورانها و اماکن غیرنظامی اسرائیل را محکوم نکرده است، بلکه مظنون اصلی در هدایت و سازماندهی چنین افکاری و عملیاتهایی به شمار می‏رود.

اگر امروز دکتر علی محمدی ترور می‏شود، این پیامی است آشکار به اساتیدی که از جنبش سبز یا جنبش معترضان حمایت کرده‏اند و اگر دیروز خواهر زاده میرحسین موسوی توسط یک سازمان اطلاعاتی - نظامی رژیم جمهوری اسلامی ترور می‏شود، این پیامی است آشکار به سران فرضی جنبش معترض همچون میرحسین موسوی و مهدی کروبی و هاشمی رفسنجانی. اما سازمانهای مخوف اطلاعاتی - نظامی جمهوری اسلامی با سازماندهی چنین ترورهایی، خوراک خوبی برای رسانه‏های سراسر دروغ‏پرداز داخلی خود فراهم می‏آورند و ترور یک استاد معمولی فیزیک دانشگاه تهران را به موساد و MI6 و سیا نسبت می‏دهند؛ اما هیچگاه نمی‏گویند ترور یک استاد فیزیک، به چه کار موساد یا MI6 می‏آید؟ بلاشک، دستگاههای سراسر دروغ‏پرداز حامی رژیم اسلامی، این روزها خواهند کوشید تا ترور چند دانشمند هسته‏ای عرب در دهه 60 و 70 میلادی را که به طور مستقیم درگیر ساخت بمب اتم برای کشورهای متبوع خود بودند و توسط موساد ترور شده‏اند، مشابه این ترور قلمداد کند.

اگر در سال 1367 که مرحوم دکتر کاظم سامی، به قتل رسید، امثال کروبی، موسوی و هاشمی رفسنجانی پیگیر این ترور و ترورهای بی‏شمار بعد از آن در داخل و خارج از کشور می‏بودند، امروزه دست کم شاهد این همه قتل و کشتار و بی‏رحمی سازمان‏یافته در حوادث پس از انتخابات ریاست جمهوری نبودیم.

عکسهای خبرگزاری فارس از صحنه انفجار در قیطریه که به کشته شدن مسعود علی محمدی استاد دانشگاه تهران معرفی شده است عکسی از تروریست معروف « ابوناصر » دستیار « حسین منیف اشمر » دیده می‏شود. این دو تن از اعضای ارشد گروهک حزب الله لبنان در تهران هستند که در جریان سرکوب بی رحمانه ی مردم بی دفاع تهران، بارها و بارها دیده شده‏اند. جالب اینکه صحنه‏های این انفجار بسیار شبیه به انفجارهای جنوب لبنان است که بارها و بارها توسط این گروهک ترتیب یافته‏اند.

مجرم اصلی همواره در صحنه جنایت حاضر می شود

بی شک، تاریخ پر فراز و نشیب ایران در آینده‏ای نه چندان دور، به خوبی عاملان قتل هزاران دگراندیش، سیاستمدار، نظامی، روزنامه نگار، نویسنده، دانشجو، و ... را برملا خواهد کرد. خشم و عذاب الهی نزدیک است و برای سیه‏روزان، بخششی در کار نیست.

شنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۸

ایران و استعمار سرخ و سیاه

ایران و استعمار سرخ و سیاه
خواندن مقاله‏ای که سی و دو سال قبل، به تاریخ 17 دی ماه 2536 در روزنامهء اطلاعات درج شد و در آن حقایق بسیار زیادی که جلوتر از زمان خود بودند، نوشته شده بود، برای نسل امروز باید جالب و تامل برانگیز باشد؛ متاسفانه، پس از درج مقاله، خشم شدید متحجرین مذهبی فحاش و تازی پرست، باعث گردید در نهایت کشوری با 2500 سال تمدن در فرهنگ و ادب، بدینجا رسد و در چنگال مشتی روضه خوان بی ریشه قرار گیرد. اما جالبتر از همه اینها، برنامه های رسانه ملی آخوندهاست که امروز صبح 19 دی 1388 در بخشهای خبری و همچنین برنامه خانواده، با چند به اصطلاح کارشناس گفتگو می کند و خانم شعله قهرمانی، مجری زیباروی برنامه خانواده، مات و مبهود به پخش این برنامه سیاسی از مانیتور برنامه خانواده نگاه می کند. این کارشناسان کارنشناس، که یکی از آنها زینب چخماقی دختر بزرگ گوینده اخبار، خانم فریده فرخی نژاد است، نوشتن و چاپ مقاله را به دستور شاه فقید اعلام می‏کنند در حالی که امروز کاملن روشن است که نویسنده مقاله از رده های ساواک بوده که حتا مرحوم هویدا نیز در مقام وزیر دربار، نویسنده مقاله را نمی شناخته و از متن آن پیش از چاپ آگاهی نداشته است.

بریده روزنامه کیهان 20 دی 2536

* احمد رشیدی مطلق
این روزها به مناسبت ماه محرم و عاشورای حسینی، بار دیگر، اذهان متوجه استعمار کهن و نو شده است. استعمار، سرخ و سیاهش، کهنه و نو اش، روح تجاوز و تسلط و چپاول دارد و با اینکه خصوصیت ذاتی آنها همانند است، خیلی کم اتفاق افتاده است که این دو استعمار شناخته شدهء تاریخ، با یکدیگر همکاری نمایند، مگر در موارد خاصی که یکی از آنها همکاری نزدیک و صمیمانه و صادقانهء هر دو استعمار در برابر انقلاب ایران، به خصوص برنامهء مترقی اصلاحات ارضی در ایران است.

سرآغاز انقلاب شاه و ملت، در روز ششم بهمن ماه 2522 شاهنشاهی، استعمار سرخ و سیاه ایران را که ظاهراً هرکدام برنامه و نقشهء خاصی داشتند با یکدیگر متحد ساخت که مظهر این همکاری صمیمانه، در بلوای روزهای پانزدهم و شانزدهم خرداد ماه 2522 در تهران آشکار شد. پس از بلواری شوم پانزده خرداد که به منظور متوقف ساختن و ناکام ماندن انقلاب درخشان شاه و ملت پی‏ریزی شده بود، ابتدا کسانی که واقعه را مطالعه می‏کردند دچار یک نوع سردرگمی عجیبی شده بودند؛ زیرا در یک جا ردپای استعمار سیاه و در جای دیگر، اثر انگشت استعمار سرخ در این غائله به وضوح دیده می‏شد.

مزدوران ارتجاع (استعمار سیاه) در سال 57 و 88

از یک سو عوامل توده‏ای که با اجرای برنامهء اصلاحات ارضی، همهء امیدهای خود را برای فریفتن دهقانان و ساختن انجمن‏های دهقانی نقش بر آب می‏دیدند، در برابر انقلاب دست به آشوب زدند و از سوی دیگر، مالکان بزرگ که سالیان دراز، میلیونها دهقان ایرانی را غارت کرده بودند، به امید شکستن این برنامه و رجهت به وضع سابق، دست و پول در دست عوامل توده‏ای و ورشکستگان دیگر سیاسی گذارده بودند و جالب اینکه این دسته از کسانی که باور داشتند می‏توانند چرخ انقلاب را از حرکت بازدارند و اراضی واگذار شده به دهقانان را از دست آنها خارج سازند، دست به دامن عالم روحانیت زدند؛ زیرا می‏پنداشتند که مخالفت عالم روحانیت که در جامعهء ایران از احترامی خاص برخوردار است، می‏تواند نه تنها برنامهء انقلاب را دچار مشکل سازد، بلکه همان طور که یکی از مالکان بزرگ تصورکرده بود، دهقانان زمینها را به عنوان زمین غصبی پس بدهند! ولی عالم روحانیت، هوشیارتر از آن بود که علیه انقلاب شاه و ملت که منطبق با اصول و تعالیم اسلامی و به منظور اجرای عدالت و موقوف شدن استثمار فرد از فرد، توسط رهبر انقلاب ایران طراحی شده بود، برخیزد.

مالکان که برای ادامهء تسلط خود، همواره از ژاندارم تا وزیر، از روضه‏خوان تا چاقوکش در اختیار داشتند، وقتی با عدم توجه عالم روحانیت و در نتیجه مشکل ایجاد موج علیه انقلاب رو به رو شدند و روحانیون برجسته، حاضر به همکاری با آنها نشدند، درصدد یافتن یک روحانی برآمدند که مرد ماجراجوی بی‏اعتقاد و وابسته و سرسپرده به مراکز استعماری و به خصوص جاه‏طلب باشد و بتواند مقصود آنها را تأمین نماید و چنین فردی را آسان یافتند.


مردی که سابقه‏اش مجهول بود و به قشری‏ترین و مرتجع‏ترین عوامل استعمار وابسته بود و چون در میان روحانیون عالی‏مقام کشور با همهء حمایتهای خاص، موقعیتی به دست نیاورده بود، در پی فرصت می‏گشت که به هر قیمتی که هست خود را وارد ماجراهای سیاسی کند و اسم و شهرتی پیدا کند. روح الله خمینی، عامل مناسبی برای این منظور بود و ارتجاع سرخ و سیاه، او را مناسب ترین فرد برای مقابله با انقلاب ایران یافتند و او کسی بود که عامل واقعهء ننگین روز پانزدهم خرداد شناخته شد. روح الله خمینی، معروف به سید هندی بود. دربارهء انتصاب او به هند هنوز حتی نزدیک ترین کسانش توضیحی ندارند. به قولی او مدتی در هندوستان به سر برده و در آنجا با مراکز استعماری انگلیس ارتباطاتی داشته است و به همین جهت به نام سید هندی معروف شده است و عده‏ای هم عقیده دارند که چون تعلیمات او در هندوستان بوده، فامیل هندی را از آن جهت انتخاب کرده است که از کودکی تحت تعلیمات یک معلم بوده است.

عوامل استعمار سرخ (روزنامه کیهان، 25 بهمن 1357)

آنچه مسلم است، شهرت او به نام غائله‏ساز پانزدهم خرداد، به خاطر همگان مانده است، کسی که علیه انقلاب ایران و به منظور اجرای نقشهء استعماری سرخ و سیاه، کمر بست و به دست عوامل خاص و شناخته شده، علیه تقسیم املاک، آزادی زنان، ملی شدن جنگلها، ملی شدن صنعت نفت، حق رای زنان در انتخابات شاه و ملت، وارد مبارزه شد و خون بیگناهان را ریخت و نشان داد هستند هنوز کسانی که حاضرند خود را صادقانه در اختیار توطئه‏گران و عناصر ضدملی بگذارند. برای ریشه‏یابی واقعهء پانزدهم خرداد و نقش قهرمان آن، توجه به مفاد یک گزارش و یک اعلامیه و یک مصاحبه، کمک موثر خواهد کرد. چند هفته قبل از غائلهء پانزدهم خرداد، گزارشی از طرف سازمان اوپک منتشر شد که در آن ذکر شده بود درآمد دولت انگلیس از نفت ایران، چند برابر مجموع پولی است که در آن وقت عاید ایران می‏شد...

چند روز قبل از غائله، اعلامیه‏ای در تهران فاش شد که یک ماجراجوی عرب به نام مجید توفیق القیسی با یک چمدان محتوی ده میلیون ریال پول نقد، در فرودگاه مهرآباد دستگیر شده که قرار بود این پول را در اختیار اشخاص معینی گذارده شود. چند روز پس از غائله، نخست وزیر وقت در یک مصاحبهء مطبوعاتی فاش کرد بر ما روش است که پولی که از خارج می‏آمده و به دست اشخاصی می‏رسیده و در راه اجرای نقشه‏های پلید بین دستجات مختلف تقسیم می‏شده است.

خوشبختانه انقلاب ایران پیروز شد (منظور انقلاب سفید شاه و ملت است) و آخرین مقاومت مالکان بزرگ و عوامل توده‏ای درهم شکسته شد و راه برای پیشرفت و تعالی و اجرای اصول عدالت اجتماعی هموار شد. در تاریخ انقلاب ایران، روز پانزدهم خرداد به عنوان خاطره‏ای دردناک از دشمنان ملت ایران، تا ابد باقی خواهد ماند و میلیونها مسلمان ایرانی به خاطر خواهند آورد که چگونه دشمنان ایران، هر وقت منافعشان اقتضا کند، با یکدیگر همدست می‏شوند، حتی در لباس مقدس و محترم روحانی.

جمعه، دی ۱۸، ۱۳۸۸

هفده دی : سالروز دریده شدن پرده جهالت حجاب بر بانوان ایران زمین


آنچه که با نگاه امروز، می‎توان دیروز را تحلیل کرد و امروز را به داوری نشست، این است که اگر در ۱۷ دی ماه ۱۳۱۴ آن جهش تاریخ‎ساز و پیشرفت‎آفرین جهت دریدن حجاب خرافه‎گرایی و بیرون کشیدن زنان از گونی سیاه تازیان، با همتی بی‎همتا انجام گرفت و زنان را از پستوها و حرمسراها بیرون کشید و به آنها شخصیت انسانی و اجتماعی بخشید، تاریخ نشان داده است که زنان، نه اینکه به گذشته رجعت نکردند، بلکه با لباس شیک و مدرن و آرایشی متین، زیبایی و رعنایی را هرچه تمام عیارتر، بر بلند بالای بام جامعه، چون بهاری شاداب، شکوفه باران کردند. امروز اما با حجاب اجباری، زنان با شهامتی بی‎نظیر بر اسارت کنیزساز حجاب هجوم می‎آورند و بر حقوق پایمال شده خود در تمامی عرصه‎های اجتماعی با دیو واپسگرایی به مبارزه شورانگیز روی آوردند.


اکنون اولین گروه از زنان والامقامی که پس از تأسیس دانشگاه تهران، جامه‎ی جهالت را دریدند و با اندوختن علم و معرفت، در مصدر کارهای سترگ فرهنگی، اجتماعی و سیاسی قرار گرفته اند، به مناسبت ۱۷ دی ماه، در معرض قضاوت همگان قرار می‎گیرند تا ببینیم که طی ۱۰ سال، از شروع دوران نوین ایران، چگونه این زنان از قهر پستوها و حرمسراها، بر بام بالا بلند برج اجتماعی راه یافتند و نام ایران را با چهره‎ای جدید، از بانوان، بلندآوازه کردند:

۱ - دکتر شمس الملوک مصاحب: سناتور
۲ - بدرالملوک بامداد: در خدمت آموزش و پرورش
۳ - سراج النساء
۴ - دکتر مهرانگیز منوچهریان: سناتور
۵ - زهرا اسکندری: دبیر آموزش و پرورش
۶ - بتول سمیعی: دبیر آموزش و پرورش
۷ - طوسی حائری: دبیر آموزش و پرورش
۸ - شایسته صادق: محقق برجسته در ادبیات ایران و فرانسه
۹ - تاج الملوک نخعی: دبیر و بازرس آموزش و پرورش
۱۰ - دکتر فروغ کیا: پزشک
۱۱ - دکتر زهرا کیا (خانلری): استاد دانشگاه


پس از راه گشایی این زنان عالیقدر، زنان دیگر، در سراسر ِ پهن دشت بی‎کران سرای ایران، یکی پس از دیگری، پرده حجاب جهالت و روبند بندگی را دریدند و در حّد قد و قامت خود، وارد فعالیتهای اجتماعی شدند که در صدر آنها بایستی از روانشاد دکتر فرخ روی پارسا، وزیر فرهیخته آموزش پرورش و خانم دکتر مهناز افخمی، وزیر امور زنان کشور را نام برد. قدم گذاشتن در جاده پیشرفت و ترقی را پایانی نبود و زنان قصد داشتند، با آزاد کردن انرژی فرو خفته‎ی قرون و اعصار در خود را، در همه عرصه های اجتماعی، با صلاحیت شورانگیزی فتح کنند؛ و به همین منظور عرصه مردانه ورزش را جلوه‎ای از صفا و زیبایی و لطافتی به شیرینی طراوت گل، معطر کردند.

شادروان دکتر فرخ روی پارسا که پس از انقلاب مذهبی توسط مذهبیون تهی مغز اعدام شد

سالار زنان کشور، با تلاشی بی‎همتا کاری کردند، کارستان. و برای اولین بار در تاریخ ایران پس از رقابتهای انتخابی تیم ملی، یک تیم دختران دو ومیدانی و ژیمناستیک تشکیل دادند و راهی المپیک توکیو شدند (۱۹۶۳). و این در حالی است که در اطراف نیاخاکمان، کشورهایی حضور دارند که زنان کشورشان هنوز هم به وسیله مرتجعین تازی‎پرست در بند هستند و جمهوری اسلامی در قرن ۲۱ زنان ما را با ماهیت به غایت ضدتاریخی، از عرصه جهانی ورزش محروم کرده است. هرچند سخن راندن در این باره و شادی و شادمانی برای این روز خجسته پایانی ندارد اما اجازه بدهید برای پایان بردن این بخش از نوشته، توجه شما را به فرازهایی از مصاحبه یکی از این سالار زنان، خانم «ژولیت گورکیان» جلب کنم که در المپیک توکیو (۱۹۶۳) شرکت داشت. (مصاحبه کننده آقای ایرج ادیب زاده)


« نخستین بار بود که قرار بود، (از ایران) یک تیم دختران دو و میدانی و ژیمناستیک راهی بازیهای المپیک شوند. کشور ما تازه می‎خواست، مشکلات اقتصادی و سیاسی را بر طرف کند و به راهی بیفتد که ملتهای پیشرفته آغاز کرده بودند. ورزش یکی از همین نشانه‎های بهبود اقتصادی و پیشرفت و آرامش بود؛ به ویژه ورزش دختران ایران که به عنوان یکی از پدیده‎های تجدد راه خود را باز می‎کرد. هنگام مسابقه، من گرمکن را درآوردم و با پیراهن ایران و شورت ورزشی برای پرتاب آماده شدم. اما دیدم یکی از مسئولان برگذاری مسابقه‎ها، که یک آقای پاکستانی بود، جلو آمد و گفت زودباش گرمکن خودت را بپوش! گفتم چرا؟ گفت: پاهایت برهنه است. مردها می‎بینند! در آن زمان کشور ما سالها از همسایگانش جلوتر بود. این حرفها را نداشتیم. در ورزش ما زن و مرد فرقی نداشتند. من واقعن برایم مشکل بود که با گرمکن وزنه و دیسک پرتاب کنم. غیرممکن بود... »

تلنگری به وجدانهای خفته و اذهان یخ بسته
برای بیدار کردن وجدان خفته و اذهان رطوبت کشیده در جهل و ذوب شده در ولایت « انترناسیونالیسم پرولتری و امت جهانی» کافی است اشاره کنم که زنان ما در آن شرایط یعنی سال ۱۳۰۰ به بعد با وجود پوشش اجباری در چادر و چاقچور، فقط ساعاتی در روز اجازه داشتند بیرون بیایند و از تمامی حقوق اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و ... محروم بودند و از ترس واپسگرایان تازی پرست، قادر به هیچ کاری نبودند. موسیقی، این وسیله نوازش روح انسانی، تا آن زمان، فقیهان آن را صدای شیطان می‎نامیدند و هرکس که به آن می‎پرداخت و یا حتا آن را گوش می‎داد، مرتکب گناهی کبیره می‎شد؛ ولی می‎بینیم در همین دوران، موسیقی فاخر و سرزنده‎ی دوره‎ی ساسانی با باربد و نکیسایش که این چنین خوار و ذلیل شده بود، به همت علینقی خان وزیری و حمایت رضاشاه کبیر و وزیر معارفش علی‎اصغر حکمت، مبتکرطرح دانشگاه تهران و اولین رئیس آن، دوباره نسیم نوازش آفرین خودش را در روح افسرده‎ی ایرانی دمید و از این طریق پای ِزنان را از پستوها و اندرونها بیرون کشید و شور و حال و جلوه‎ای تازه به موسیقی در حال ِشگفتن بخشیدند که در صدر فهرست این زنان هنرمند می‎توان قمرالملوک وزیری را نام برد که نه تنها برای همگان (مرد و زن) می خواند بلکه بی‎حجاب و نقاب برروی صحنه ظاهر می‎شد؛ و برای نخستین باردر سال ۱۳۰۳ خورشیدی، یعنی یازده سال پیش از کشف حجاب، در تالار گراند هتل تهران در خیابان لاله‎زار بر روی صحنه رفت و در برابر زنان و مردان شگفت‎زده به آوازخوانی پرداخت.


حال ببینیم خانم وزیری، خود در این باره چه می‎گوید:
« آن روزها هرکس بدون چادر بود، به کلانتری جلب می‎شد، با این همه وقتی به من پیشنهاد شد، بدون چادر، در نمایش ِگراندهتل ظاهر شوم، قبول کردم و پیه‎ی کشته شدن را به تن خود مالیدم و روی صحنه رفتم. هیچ اتفاقی هم نیافتاد؛ حتی مورد استقبال هم قرار گرفتم». خانم وزیری همچنین در رابطه با موفقیت و استقبال عمومی و به سلامت گذشتن از دست قداره‎بندان و واپسگرایان، چنین شرح می‎دهد: «رژیم مملکت تغییر کرده و پس از یک بحران بزرگ، دوره آرامش فرا رسیده بود. حدس می‎زنم فکر برداشتن حجاب از همان موقع پیش آمده بود...».

نگاهی به شرایط زنان پس از «انقلاب شکوهمند»
به این می‎اندیشم که چگونه زنان ایران زمین، اینگونه در گونی سیاه پیچانده شده‎اند و هرگونه حرکت دل‎انگیز و جلوه‎های زیبایی از آنان دریغ گشته و قوانینی ضدانسانی بر آنها تحمیل شده است؛ و یا امروز در این شرایط بس کشنده و دردآور، خواهران ما در خاک اهورایی ایران، که زمانی بر تخت طاووس پادشاهی تکیه داده بودند و از همه گونه حرمت و منزلت انسانی والا برخوردار بودند، اینگونه خوار و سرکوب شده‎اند و روزگار غریبی را در وسعت غربت زده ایران‎زمین سپری می‎کنند.

ظاهر اوضاع اجتماعی ایران، چنین می‎نماید که زنان را رمقی و یا شوری برای رها شدن از روبند بنده‎ساز، در آنها نمی‎جوشد و همگی سر خم کرده‎اند و به شرایط تسلیم شده‎اند؛ اما در عمق اگر بنگریم و چشمان بصیرت داشته باشیم، خواهیم دید که زنان سالار ما نه اینکه تسلیم شرایط نشدند، بلکه در تمامی عرصه‎ها، جمهوری اسلامی واپسگرای تازی را به چالش طلیبده‎اند و هریک در درون و بیرون از خود با دنیایی از جهل و جهالت و تعصب فنا کننده تحمیل شده بر خود، مبارزه‎ای سترگ را در میدان بیداد و ستمگری، آهنگ عزمشان کرده‎اند که ابتدا خود رهبری به زمین زدن این سیه‎دلان ضد زن و زیبایی و لطافت و ظرافت را به عهده بگیرند و با آزادسازی خود از چنبره دست و پا گیر تعصب و تیرگی، مردان در بند جهل و جهالت را آزاد کنند؛ و این منظری است دلنواز و شادی‏بخش در چهره‎های غمگین اما امیدوار که در زیر آوار تعصب و جهل، جوان نا شده در دست انداز پیری افتاده‎اند.



و اما چند پرسش از وجدانهای بیدار
آیا شرم آور نیست که باز گفته شود یک زن برابر با نصف مرد در جامعه ارزشیابی می‎شود و یا اینکه زن نمی‎تواند قاضی بشود و بدون اجازه شوهر به مسافرت برود؟ آیا شرم آورتر نیست که زنان را از حق انتخاب شدن به مقام ریاست جمهوری، به این دلیل که چون « رجُل » نیستند، از آن محروم کنند؟ آیا ... و باز آیا ...؟ و راستی چرا زنان کشور ما، امروز به این سطح از شرایط زندگی نزول داده شده‎اند؟ چرا باز در چادر و چاقچور اسیر، و از همه مواهب آزاد زیستن محرومشان کرده‎اند؟ این پرسش و پرسشهایی از این دست را بایستی هر وجدان بیدار و آگاه و طرفداری از حقوق زنان و برابری آنان با مردان در همه عرصه‎ها پاسخ دهند و منصفانه به تاریخ بنگرند که چرا چنین شد.


آیا بیهوده است که باز این پرسش دردناک را بر زبان بیاوریم که چرا روشنفکران ما پس از اتقلاب اکتبر روسیه بر هرچه مدرنیته و جامعه‎ی باز بود، هجوم بردند و در آغاز دهه ۴۰ خورشیدی چشم بر هرگونه ترقی و پیشرفت اجتماعی بستند و پشت فردی مرتجع به نام خمینی سینه زدند که با آزادی زنان در تمام عرصه‎های اجتماعی و حق رأی و انتخاب شدن آنها مخالف بود و پس از آن سلاح بدست گرفتند و جامعه‎ی آفتاب گون را تیره و تار کردند و در هر کوی و برزنی خون ریختند و جامعه و آزادیهای اجتماعی را محدود و قفل کردند و رژیم را در حالت تدافعی قرار دادند که در مقابل از خود عکس‎العمل نشان دهد و عاقبت پس از به زیر کشیدن رژیم پادشاهی چند هزار ساله، جامعه را با تمامی دستاوردهای اجتماعی و ثروتش، به دست رجاله‎های قرون اعصار تاریک سپردند که اولین اقدامشان به حاشیه کشاندن زنان کشور بود و سپس پیچاندن آنها در گونی سیاه؟

آیا وقت آن نرسیده است که وجدانن گذشتۀ ناشاد خودمان را مورد ملامت قرار دهیم و ابتدا به خودمان انتقاد کنیم و سپس در پیشگاه ملت ایران و به ویژه زنان زانو بزنیم و از عملکرد به غایت ضدتاریخی و ضدبشری خود عذرخواهی کنیم؟ مگر زنان روشنفکر ما در نظام پادشاهی گذشته چه کمبودی داشتند که آنچنان شوریدند تا دوباره در گونی سیاه فرو روند؟ اگر آن آزادیهای اجتماعی به قول روشنفکران آن زمان مبتذل بود، فرو رفتن در چادر و چاقچور را چه می‎نامند؟ آیا به خاطر محدودیت سیاسی، می‎بایستی جامعۀ پیشرفته در دیگر عرصه‎ها را به غول ارتجاع عربی می‎سپردیم که همه دستاوردهای ما را لگدکوب کند؟ هرچند این قلم معتقد است که زنان کشورمان چنین نمی‎خواستند که امروز بر آنها می‎رود ولی آیا حق داریم از آنها سوال کنیم که در یک طیف ترقی خواهی و پیشرفت اجتماعی، می‎توان واپسگرایان ضد زن را بر یک نظام مدرن و امروزی مقدم شمرد؟


آیا حق داریم سوال کنیم که چرا در دهه ۴۰ خورشیدی زنان روشنفکر در طیف چپ، تمامی مظاهر زیبایی را نفی می‎کردند و آرایش چهره و مو و لباس پوشیدن امروزی را به سخره می‎گرفتند و دوست داشتند ژولیده و زمخت، لباس چریکی به تن کنند و از هر چه زیبایی هست متنفر باشند؟ آیا رد کردن چنین مظاهر پیشرفت و مدرنیته، استقبال از کهنه‎پرستی و عقبگرایی نبود و نیست؟ نگویید نه، زیرا به لحاظ منطقی نمی‎شود آن نظام پیشرفته در زمینه‎های اجتماعی و آزادی‎های فردی در تمامی عرصه‎ها را رد کرد و از آخوند جماعت و متحجرالفکرهای فحاش و بیمار، توقع بیشتر از آن را داشت. تازه اگر بر فرض محال آخوندها حاکم نمی‎شدند، مطمئنن ما امروز یکی از اقمار روسیه شوروی بودیم که همگان پس از فروپاشی این جسد مردار شده، دیدیم که چه جهنمی بوده است.

قصد ملامت ندارم ولی دردمند هستم. زیرا خود در آن شرایط، جوانی بودم که از دوران جوانی‎ام بهره می‎بردم و با تمامی مظاهر زیبایی نرد ِعشق می‎باختم. دختران همسن و سال من در اوج آزادی فردی و اجتماعی آنچه را که دلخواهشان بود انجام می دادند. روزگار دوران ِمن روشن و آفتابی بود و از درخت پرطراوت شرائط زندگی، گل عشق می‏چیدیم و در عشق جوانی سرشار بودیم (و اگر هم محدودیتی بود، تعصّب و خشک مغزی فرهنگ شریعتمداران بود که هنوز رمقی داشتند و آزادی‎ها را مانع می شدند).


در شبهای تابستان «چمخاله» با دختران زیباروی، شبهای تاریک را جلوه ای از عشق مستانه و شادکامی عاشقانه می‎بخشیدیم و چون کبوتری گردن‎فراز چرخشی جانانه می‎زدیم. به نام عشق به خواب می‎رفتیم و به عشق دیدار یار و بوسه بر لب ِتبدار، بیدار می‎شدیم و در غروب روشن شهرمان به کوچه معشوق پا می‎گذاشتیم و دلی می‎دادیم و بوسه‎ای شکرین از لبهای داغ و تبدار دلدار می‎ربودیم. آرشیو جوانی‎ام پر است از نامه‎های عاشقانه دل‎انگیز و جگرسوز که گاه گاه بر شانه یکدیگر اشک شوق می‎ریختیم و روی زانوان یکدیگر به خواب می‎رفتیم. امیدوارم روزی بتوانم دوران رسوایی و شیدایی خود را بر روی کاغذ بنگارم و تقدیم دختران و پسران نسل جدید کنم که از همه این شور و شیدایی جوانی محروم هستند.

آری در یک کلام، دوره‎ی جوانی ِمن دوره‎ی رمانتیک عشق سالاری بود؛ ولی اما امروز دلم گرفته است، نه به خاطر خود بلکه به خاطر دختران و پسران جوانی که هنوز شهد عشق را نچشیده، بایستی به خانه بخت بروند تا بدبخت شوند چون نه جلوه‎ای از عشق موجود است و نه آزادی و دلدادگی، هرچه است سیاهی و تیرگی و پیچیده در چادر و چاقچور؛ و بر سر هر چهارراه و گذرگاه، پاسداران شب در کمین هستند تا مبادا لبخندی از معشوق به سوی عاشق پرتاب شود. امروز اجبار کور حاکم است و زنان مجبورند آنچه را که آخوندهای ماقبل تاریخ می‎پسندند، انجام دهند.

سخن پایانی
می‎گفتند و بعضن می‎گویند و چه عبث می‎گفتند و می‎گویند که چون رضاشاه چادر را از سر زنان برداشت، جامعه انتقام خودش را در «انقلاب شکوهمند» گرفت و دوباره به عصر چادر برگشت. می‏گوییم خیر، در بعضی مواقع و در شرایطی خاص برای هماهنگ کردن یک جامعه عقب مانده، بایستی از بالا و حتا اگر هم شده با زور اقدام کرد و آنانی را که در چنبره دین و مذهب از نوع خرافی‎اش اسیر هستند، از بند خرافات نجات داد و نشاط جامعه را بارور کرد و جامعه را با دنیای امروزی هماهنگ نمود و این گامی بود که رضاشاه کبیر برداشت و دین و مذهب و خرافه را به حاشیه راند و اگر چادر را از سر زنان برداشت، در عوض پای آنها را در عرصه‎های اجتماعی باز کرد که این خود یکی از مظاهر مدرنیته و آزادیخواهی بود که نسل قبل‎تر در انقلاب مشروطیت خواستارش بودند اما نتواستند؛ و تاریخ نشان داده است که این عمل رضاشاه درست بوده است و زنان ما در حرکت به سمت آینده به گذشته بازگشت نکردند، یعنی با اینکه شرایط آزادی پوشش ایجاد شده بود، زنان در اکثریتشان در شهرها چادر برسر نگذاشتند ولی امروز، پس از آن پیشرفت اجتماعی در نظام گذشته، زنان ما را به گذشته برگشت دادند و چادر و چاقچور به زور برسرشان کردند. حال اگر شرایطی ایجاد شود که آزاد باشند، خود در مورد پوشش تصمیم بگیرند خواهیم دید که بیش از ۷۰ درصد آنها چادر و روسری را بر می‎دارند و کشف حجاب می‎کنند.

17 دی، رهایی خورشید یبایی از اسارت دیو سیاهی بر همه ی بانوان ایرانزمین فرخنده باد!

پنجشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۸

سالروز کشف حجاب

17 دی، روز رهایی خورشید زیبایی از اسارت دیو سیاهی گرامی باد


اگر تا دیروز فهم کردن حرکتی که به رهانیدن ِزن، از بند روبند بنده ساز، بغرنج و بسا مشکل بود، امروز اما زنان ما بیش از هر زمان و هر جهانی، آن حرکت غرورآفرین مرد قرن بیستم ایران را آه می‎کشند و روزهای آفتابی مادران و گذشته‎شان را حسرت مطبوع در این زمانه‎ی جور و ستم، بر خود و در جان خود فرو می‎دمند. مردان هم اگر ذره‎ای انصاف و صداقت، درونشان را قلقلکی به هوشیاری بیدار کند، به آن روزان شاداب روشن دیروز، درود می‎فرستند و امروز رنجبار و دل آزار را ملامت می‎کنند. اگر چنان باشد و چنین شود که هم زنان و هم مردان، آن دوران را آه بکشند، حتا اگر این آه در درونشان باشد به پاس قدر نشناختن آنچه که داشتند و بی‎دریغ در سبد آخوندها ریختند تا آنان را به بند بنده ساز گرفتار کنند و سپس آینده‎ی فرزندانشان را تیره و تار و سیاه رقم بزنند، یک عذرخواهی به تاریخ و نسل بعد از شورش شوم شرارت بار سال 57 بدهکار هستند.



اگر این شهامت ِپذیرش ِآن وارونه خواهی‎ها که ما را این چنین خوار و زمین‎گیر کرده است، در ما نجوشد که لبی به سخن تر کنیم و یا خود پیشقدم شویم که آن را برای نسل ِحال و آینده گزارش کنیم، تاریخ و نسل حال و آینده بر ما نخواهد بخشید. جامعه در تمامیت خود تغییری بنیادین را می‎طلبید تا از فرو رفتن هر چه بیشتر در قعر بی‎خبری و نابودی از بودن ِخود، بجهد. کهنگی و ماندگی و مندرس ماندن در جهل و جنون ِبی مایگی که نگاهی سر به درون ِژرفای ِفنای ِبودن داشت، جوانه‎ی نو و و سبزینه‎ی جوانی را می‎طلبید تا درونگاه عقب ماندگی را بترکاند و برگچه های ِسبز ِنوآوری را در چشمان، بهار ِرها شدن بیاغازد؛ و این چنین بود که آن مرد بزرگ که رضا شاه در تاریخ تثبیت شد از خود آغاز کرد و ابتدا نیشتر ِتیز ِبرای جراحی را به دمل چرکین ِجهل و جنون فرو خفته در جان و جهان خود و خانواده‎اش فرو برد و تازه شد و سپس جامعه را تازه کرد تا تازه‎تر و تازه‎تر و تازه‎تر شوند.



اجازه بدهید در این جشن ِرهایی ِخورشید ِزیبایی و برای درک کردن و شناخت هر چه پر مایه‎تر از رویداد ِخجسته‎ای که 17 دی را در تاریخ ایران تثبیت کرد، ابتدا شرح این ماجرا را به علی اصغر حکمت، کفیل وزارت ِمعارف ِکابینه‎ی محمد علی فروغی «ذکاء الملک» محول می‎کنیم و سپس نوشتار را بیاغازیم:

« یک روز در تیر ماه 1314 جلسه‎ی هیئت وزرا در سعدآباد با حضور اعلاحضرت تشکیل شد. هفته‎ای یک روز اعلاحضرت شخصن در هیئت دولت می‎آمدند که در سعدآباد تشکیل می‎شد و در مذاکرات ِجلسه شرکت می فرمودند و اوامری می دادند. در آ ن روز اعلاحضرت رو به من کردند و فرمودند من سابقن به وزرا و کفیل وزارت ِمعارف سابق دستور داده بودم این عادت منحوسی که در ایران مرسوم است که زنها روی خودشان را می‎پوشانند و پیچه و نقاب می‎زنند برچیده شود و زنها هم مثل سایر نقاط دنیا آزاد باشند و در اجتماع شرکت کنند ولی اینها هیچکدام انجام ندادند حالا از تو می‎خواهیم ببینیم تو چه کار می‎توانی بکنی؟ عرض کردم امر اعلاحضرت را که درست امر وجدانی خودم هم هست انجام می‎دهم. آمدم وزارت معارف و یک برنامه‎ای نوشتم. برنامه را به عرض رساندم و تصویب فرمودند. برنامه عبارت از این بود که حالا شروع کنیم در مدارس دخترها حاضر شوند و در حضور مهمانان مرد نطق کنند و تکلم کنند و جشن برپا کنند و بعد در شهرها هریک از وزرا و مامورین عالیرتبه دولت می‎روند در مجالسی که تشکیل می‎شود خانمها هم شرکت داشته باشند و در عین حال یک محلی تاسیس کنیم به اسم کانون بانوان که در آنجا خانم‎های تحصیل کرده جمع بشوند و آن کانون کارش این باشد که از رجال و دانشمندان و اشخاص معروف تهران دعوت کنند که در آنجا برای حضار از زن و مرد خطابه‎ای راجع به مقام زن در جامعه و به خصوص جامعه اسلام ایراد کنند....

ماده بعد این بود که اجازه داده شود در مدارس ابتدایی تا سال چهارم مدارس به صورت مختلط باشد و دبستانها از بچه‎های ذکور و اناث (پسر و دختر) که در سن 12 - 13 هستند تشکیل شود و معلمشان هم زن باشد، زیرا که ما از حیث معلم دبستان در مضیقه هستیم و بالاخره وقتی این کارها انجام شد و افکار حاضر شد یک روزی در حضور اعلاحضرت همایونی و علیاحضرت ملکه و والاحضرتهای شاهدخت، جلسه‎ای تشکیل شود و اعلام آزادی نسوان (زنان) به اطلاع اهل عالم برسد...

در اوایل دی ماه 1314 که من در خوزستان بودم، تلگرافی؛ از طرف آقای جم، نخست وزیر، وقت احضار شدم. وقتی به تهران آمدم و حضور اعلاحضرت رفتم گفتند: سابقن به شما گفته بودیم یک روزی جلسه بکنید و خانمها هم حاضر باشند و این عادت منحوس حجاب از میان برداشته شود. آن وقت من هنوز مصمم نبودم ولی حالا به واسطه حوادثی که در خراسان پیش آمده و بعضی اشرار در مسجد گوهرشاد تجمع کرده بودند و متفرق شدند و خیانتکاران مجازات شدند زمینه حاضر است باید به فوریت این جلسه را حاضر کنید. بعد در جلسه وزرا فرمودند که وزیر معارف پیشنهاد می کند که یک روز من و خانواده‎ام در یک مجلس عمومی مشترک زن و مرد حاضر شوم. شما که اقدام نمی‎کنید. این عبارت خودشان است که فرمودند شما که اقدام نمی‎کنید بالاخره من پیرمرد حاضر شدم که اقدام کنم. به همین مناسبت به من فرمودند کی این کار می شود؟ آن روزها این عمارت دانشسرای مقدماتی در خیابان روزولت تمام شده بود و تازه از دست بنا بیرون آمده بود و ما می‎خواستیم افتتاح کنیم. قرار گذاشته بودیم که در روز افتتاح جشن توزیع دیپلم‎ها و جوائز هم ضمنن به عمل بیاید. من بغتتن به نظرم رسید که خوب است امسال اعلاحضرت در همان جلسه حاضر شوند و این دیپلم‎ها را بدهند. معلمان و مفتشات و بانوان خدمتگزار هم حاضر شوند و وزرا هم با زنها و خانواده هایشان حاضر باشند. یک جلسه رسمی انجام بدهیم. فرمودند کی اینکار را خواهید کرد؟ من فورن عرض کردم هفدهم دی روز پنجشنبه. فرمودند بسیار خوب...


روز هفدهم ِدی ماه 1314 هوا خوب، آفتاب ِدرخشان و نسیم معتدلی می‎وزید. ایشان تشریف آوردند و سر ِراهشان دخترهای پیشاهنگ ایستاده بودند و سلام دادند و اعلاحضرت همایونی جلوی ِعمارت ِدانشسرا پیاده شده و به وزرا اظهار مرحمت فرمودند و من راهنمایی کردم به تالار بزرگی که در طبقه دوم بود. آنجا تشریف آوردند توی سالن دیگر که خانم‎ها ایستاده بودند. علیاحضرت ملکه و والاحضرتها و شاهدخت شمس و شاهدخت اشرف با لباسهای بسیار زیبا و نجیبانه و محترمانه ایستاده بودند. صف بانوان و معلمات و مفتشات هم با لباس متحدالشکل در یک کنار ایستاده بودند. اعلاحضرت رو به آنها کردند. خانم هاجر تربیت در آنجا خطابه‎ای حاضر کرده بود که از طرف بانوان ایراد کرد.»

سپس اعلاحضرت رضا شاه بزرگ فرمودند:
«بی نهایت مسرورم که می‎بینم خانمها در نتیجه دانایی و معرفت به وضعیت خود آشنا شده و پی به حقوق و مزایای خود برده‎اند. همانطور که خانم تربیت اشاره نمودند، زنهای این کشور به واسطه خارج بودن از اجتماع نمی‎توانستند استعداد و لیاقت ذاتی خود را بروز دهند بلکه باید بگویم که نمی‎توانستند حق خود را نسبت به کشور و میهن عزیز خود ادا نمایند و بلاخره خدمات و فداکاری خود را آنطور که شایسته است انجام دهند و حالا می‎روند علاوه بر امتیاز برجستۀ مادری که دارا می‎باشند از مزایای دیگر اجتماع نیز بهره‎مند گردند. ما نباید از نظر دور بداریم که نصف جمعیت ما به حساب نمی‎آمد، یعنی نصف قوای عامله مملکت بیکار بود. هیچوقت احصائیه (سرشماری) از زنها برداشته نمی‎شد مثل اینکه زنها یک افراد دیگری بودند و جزو جمعیت ایران به شماره نمی‎آمدند. خیلی جای تاسف است که فقط یک مورد ممکن بود احصائیه زنها برداشته شود و آن موقعی بود که وضعیت ارزاق در مضیقه می‎افتاد و در آن موقع سرشماری می‎کردند و می‎خواستند تامین آذوقه نمایند. من میل به تظاهر ندارم و نمی‎خواهم از اقداماتی که شده است اظهار خوشوقتی کنم و نمی‎خواهم فرقی بین امروز با روزهای دیگر بگذارم ولی شما خانمها باید این روز را یک روز بزرگ بدانید و از فرصتهایی که دارید برای ترقی کشور استفاده کنید. من معتقدم که برای سعادت و ترقی این مملکت باید همه از صمیم قلب کار کنیم. همین طور باید در راه معارف کار کرد. گرچه معارف در نتیجه کوشش اعمال دولت پیشرفت دارد ولی هیچ نباید غفلت نمایند که مملکت محتاج به فعالیت و کار است و باید روز بروز پیشرفت و بهتر برای سعادت و نیک بختی مردم قدم برداشته شود. شما خواهران و دختران من، حالا که وارد اجتماع شده اید و قدم برای سعادت خود و وطن خود بیرون گذارده‎اید. بدانید وظیفۀ شماست که باید در راه وطن خود کار کنید.
»



سالروز دریده شدن پرده جهالت حجاب بر بانوان ایران زمین
اراده چنین بود که کشور ایران، از عقب ماندگی تاریخی در همه‎ی عرصه‎های اجتماعی و سیاسی، به سمت پیشرفت و ترقی، جهشی پروازوار انجام دهد. ماندن و درجا زدن دیگر زمانش سپری شده بود و مردم ایران را دیگر سزاوار نبود در گذشته زندگی کنند. تاریک اندیشان را می‎بایستی به حال خود رها می‎کردند تا در جهالت و درزهای عنکبوت گرفته اجتماعی، سیاهچال ِدرماندگی خود را با نعره شوم، جغدوار در خرابه‏ها عربده بکشند.

نسیم طراوت‎آفرین زندگی نو، چهره‎ها را از غبار فقر و عقب ماندگی می‎شست و تن و جان و دل خرافات زده را از خمودگی و افسردگی، شاداب می‎کرد و زندگانی سبز را چون بهاری از پس زمستان تیرگی و جهل ارمغان می‎داد. بنای کهنه و فرسوده‎ی کشور در حال فرو ریختن بود و عرصه‎های اجتماعی چون نگینی الماس‎وش، چشمان هر بیننده و چهره هر جنبنده‎ای را نوازش می‎داد. امنیت بار دیگر به کشور برگشته بود. مکتبخانه‎های قرون وسطایی ملاها، متروک شده بود و جای آن را مدارس نوین با تدریس علوم پیشرفته در هر شهر و دیار، زینت‎گستر کرده بود و بر خرافات و جهل هجوم می‎بردند.


در کنار صدها پروژه‎ی پیشرفت‎آفرین از جمله تأسیس بانکهای ملی، کشاورزی، رهنی و همچنین راه آهن سراسری، تأسیس دانشگاه تهران بود که افق جدیدی را در برابر چشمان منتظر همگان، به سوی آینده‎ی تابناک و روشن، گشوده بود؛ چنین حرکت ظرفیت‎آفرینی، ندای دریدن جهل و پاره کردن حجاب کهنه‎پرستی را در جای‎جای جامعه جار می‎زد و روزهای نوین فردای آفتابی را در هرکوی و برزنی فریاد می‎کرد.


بی‎گمان منطقی و طبیعی است، کشوری که اراده کرده است، زنجیرهای بنده ساز و برده وار را پاره کند و از عقب ماندگی تاریخی - جهت شوق رسیدن به شمع روشنگر پیشرفت - با پرواز پروانه‎وار، چرخشی مستانه بزند، بر زنجیرها است که پاره شوند و تاریکی هاست که دریده شوند.

کشوری که اراده کرده است، راه آهن، دانشگاه، مدرسه، ارتش منظم، بیمارستان، کارخانجات صنعتی، راههای شوسه و در کاکل همه اینها امنیت داشته باشد - به اعتبار چنین نوآوری و جهشی - در شرایطی قرار می گیرد که دیگر با چادر و چاقچور، لباس گل و گشاد، کلاه نمدی، عبا، بند دنبان و گیوه‎ی عهد خرافات و جهل‎زدۀ قاجاریه، همخوانی نداشته باشد. به عبارت دیگر قدم گذاشتن در جاده شوسه، لازمه‎اش این است که بر کوره راهها و راه‎های «مال‎رو» پشت کنید و دنیای نوین ِآینده را در جاده‎های مدرن با سرعت زمان، پیمودنی گشاینده طی کنید؛ و در این مسیر پیشرفت آفرین، نگاه جامعه را به سمت مدرنیته از غبار اعصار پاک کنید. زیرا وقتی که دانشگاه تهران تأسیس شد، بر مکتب خانه‎های خرافه‎پرور بود که فروریزند و خرافات از تن جامعه به تدریج رخت بر بندد و یا وقتیکه صنعت کارخانه‎ای، راه آهن، بیمارستان و مدرسه مدرن، تأسیس و گشایش یافت، بر چادرها، روبندها و چاقچورهای در بند کننده و اسارت بار و کنیزساز ِزنان بود که از هم دریده شوند و جلوه های زیبایی و رعنایی و شیدایی را در سرسرای میهن، چون عروسان ِطبیعت سبز، جویبار جاری نماید و فضای ِمطهر زندگانی نوین را گلباران کند؛ پای زنان ستم کشیده ی قرون اعصار عرب پرستان، از دخمه‎های حرمسراها به جای جای جامعه باز شود و همپای مردان در کارهای سازندگی ِکشورشان به فعالیتهای اجتماعی در همه عرصه‎ها بپردازند؛ به دانشگاه راه یابند و در مصدر کارهای بزرگ فرهنگی، ادبی و علمی قرار بگیرند.

آری ۱۷ دی 1314 ، سرآغاز ِهجوم به جهل و جنون و خرافات ِنشت کرده‎ی قرنهای ِمتمادی در درزهای عنکبوت گرفته جامعه بود، که زنان کشور را در گونی سیاه جهالت پیچیده بودند و هیچ ارزش و حرمتی که آنها را در ردیف انسان قرار دهد، برای آنها قائل نبودند. هرچند در ابتدای این عمل ِتاریخی و راهگشا، زور و اجبار به کار رفته است، اما باید بدانیم که خرافات و روبند و چادر و چاقچور ِ نهادینه شده در دل و جان جامعه، طی قرون متمادی به واسطۀ رواج فرهنگ تازیان، به زور بر زنان، این سالارانهمسران، خواهرانشیران و آزاده دختران ِایران تحمیل شد، بدون آنکه مردم و به ویژه زنان از آن استقبال کنند.

به گواهی تاریخ تا قبل از حمله‎ی وحشیانه تازیان به ایران، زنان کشورمان بر تخت طاووس تکیه می‎زدند و رهبری کل امپراتوری برزگ ایران باستان را برعهده می‎گرفتند. بنابراین برای شروع ِاین حرکت تاریخساز، لازم بود که در مقابل ابلهان تاریخ، زور به کار گرفته شود؛ کما اینکه برای فرستادن جوانان به خدمت اجباری نظام وظیفه در مقابل آخوندهای مرتجع، زور به کار گرفته شد؛ و یا باز کردن مدارس نوین و تحصیل دختران در مدارس و سپس در دانشگاه با مقاومت واپسگرایان تازی پرست روبه‎رو شد.

ادامه دارد.