جمعه، دی ۲۵، ۱۳۸۸

سپهبد نادر جهانبانی (2)

یادبود افسر وطن پرست: نادر جهانبانی


آنقدر رشید و خوب چهره بود که بی‏اختیار در برابرش زبان به تحسین می‏گشودی که وطن تو چنین افسری بلندبالا دارد. اگرچه خیلی به ایرانی‏ها شبیه نبود، ولی نشان تاج و ستاره‏ای که روی شانه داشت و به خصوص مهربانی خاصی که در چشمانش بود، خاطرهء مردان شمال آذربایجان و کوهستانهای خراسان را برایت تداعی می‏کرد.

بریدهء روزنامه کیهان اینترنشنال 25 مارس 1978 برابر 5 فروردین 1357
مراسم دیدار شاه فقید به همراه تیمسار جهانبانی از افسران ارشد نیروی دریایی
در قسمت سمت چپ تصویر، نیمرخ چهره افسر دلاور نیروی دریایی، زنده نام شهریار شفیق (فاتح جزایر سه‏گانه) به چشم می‏خورد

نخستین بار که ژنرال را در بند دیدم؛ با همهء آثار خستگی که بر چهره داشت و با وجود صورت نتراشیده و چشمهای سرخ از بی‏خوابی، باز هم سر و گردنی از همه بلندتر بود. بیش از این بسیار بار او را با کوبال و یراق نظامی و گاه در لباس کار آمریکایی، در جعبهء تماشا دیده بودیم و تصویرش را نظیر بقیه ژنرال‏های شاه در روزنامه‏ها نگاه کرده بودیم. او برای ما بیشتر به عنوان یک ورزشکار آشنا بود تا یک خلبان حرفه‏ای. حرفهای او را پیرامون افزایش قدرت تن و توسعه تریبت بدن بیش از گفته‏های او درباره تعالی روح در گیر و دار پرواز جسم بر آسمانها شنیده بودی و آنچه از او در خاطر داشتیم دستی بود که توپ بسکتبال را در حلقه ورزشگاه تازه‏ای می‏انداخت و یا نگاه مشتاقی بود که به شناگران جوان برنامه ورزش از نگاه 2 خیره مانده بود.

یکشنبه وقتی اینانلو و ادیب زاده در برنامه‏شان تیمسار را دعوت کردند. خیلی ساده آمد و نشست و به حرفهای بچه‏های جنوب شهر که از تربیت بدنی تو و زمین می‏خواستند گوش داد و به آنها تعهد سپرد که دو سه ماهه همهء نیازهای آنان را برآورده کند. بعدها شنیدیم که به قولش وفا کرده بود. ولی حالا در بامداد سه‏شنبه ننگین 14 بهمن 1357 همان بچه‏های جنوب شهر و دوستانشان تیمسار را چشم بسته و دست در زنجیر به کمیته استقبال از خمینی آورده بودند. بالاخانه مدرسه رفاه. در اتاقی که همه روی زمین رها شده بودند، تیمسار هم به دیوار تکیه داده بود و روبه‏رو را نگاه می‏کرد. با خیلی از آنها که در بند بودند آشنا بودم و به محض دیدنشان سلام و سختی بود از من که نمی‏توانستم در برابر بازی روزگار شگفت زده نباشم. و از آنها که بعضی مثل شیران در بند بودند و جمعی خود را باخته و وحشت‏زده با صدای قدم‏های هر رهگذر از جا می‏پریدند که مبادا این جرس، زنگ «ملک الموت» باشد!

تیمسار از همه خونسردتر بین سپهبد برنجیان و امیرافشار نشسته بود. بالاتر از او سپهبد رحیمی، ناجی و ربیعی به دیوار تکیه داده بودند و در وسط اتاق همه آن سروران و سرداران به همراه دولتمردان عصر رستاخیز، با ناباوری به سرنوشت می‏اندیشیدند. شاه فقید رفته بود و حکومت ملی ایران فروشکسته بود و آنها می‏دانستند که فریاد «خون» همه‏جا را گرفته است و جنونی که ملاها در کوره‏اش دمیده‏اند آنچنان شعله‏ور است که خشک و تر را می‏سوزاند، پس کسی در صدد نجات سر خود نبود که از همان پنجره کوچک اتاق می‏شد تصویر فردا و فرداها را دید و سرهای بریده‏ای که بی‏جرم و جنایت بالای نیزه و دار است.

جلویش نشستم، با هر کدام کلمه‏ای گفته بودم، با این همه بی‏آنکه به دنبال نقش او در اندیشه خود بگردم در مقابل او به سبب سکوت و خونسردیش کمی دستپاچه شدم، شاید فکر کرده بودم خونسردی بیش از حد او به دلی این است که خارجی است، کارمند مستشاری و لابد همین حالاست که یزدی یا قطب زاده بیایند و او را به سولیوان تحویل دهند. سید احمد (خمینی) همراهم بود و درگیر توهم مشابه سوال کرد: «شما خارجی؟!» جهانبانی با پوزخندی پاسخ داد: من تا آنجا که می‏دانم یعنی تا دیروز نادر جهانبانی افسر خلبان نیروی هوایی و سرپرست تربیت بدنی بوده‏ام. من خیلی خجالت کشیدم. با اینهمه دو سه دقیقه تلاش کردم به جهانبانی اطمینان بدهم که هرچه را عنوان کند خواهم نوشت. آن روز همهء تلاش ما این بود که ارتش و فرماندهان آن به نحوی حفظ شوند و این کار به جز از راه نوشتن و بی‏اثر نمودن اتهاماتی که چپ‏های کمونیست، مجاهدین ضدخلق و فدائیان شوروی به ارتشی‏ها می‏زدند میسر شود.

با آنکه همهء سخنانی گفته بودند، ژنرال نادر جهانبانی که لباس کار آمریکایی خیلی به او می‏برازید با آرامش گفت: اگر برای مردم چیزی نوشتید احساس خودتان را بنویسید ولی اگر قرار است نوشته‏های شما را آخوندها ببینند بنویسید، نادر جهانبانی همه آنچه را که تاکنون انجام داده باعث افتخار خود می‏داند. این گفته به اغلب افسرانی که آنجا بودند قوت قلب داد و همه به نحوی با گفتن تیمسار درست می‏گویند و با تکان دادن سر حرفهای او را تصدیق کردند.

بیرون آمدم توی کوچه مستجاب و در میان مردمی که عرق‏ریزان هرکدام با تفنگی در دست خود را «چه‏گوارایی» وطنی تصور می‏کردند! یکی از ورزشکاران مشهور سرزمینمان را دیدم، خیلی آشفته بود اون نیز تفنگی در دست داشت و مثل بقیه بود، تا مرا دید به طرفم آمد و در گوشم گفت: تیمسار هم اینجا بود؟ گفتم: کدام تیمسار؟ اینجا خیلی از تیمسارها را آورده اند.گفت: شازده را می‏گویم. تازه فهمیدم منظورش جهانبانی است. گفتم: بله و خیلی هم آرام و خونسرد دیدمش، مثل سنگ نه بهتر بگویم مثل عقاب در لحظه‏ای که دعوت زاغ را برای حیات جاودانه رد کرده است. حرفهایم را نفهمید و گفت: آمده‏ام اینجا اگر بشود یک طوری با چند تن از بچه‏های شهباز، تیمسار را فرار بدهیم. گفتم امکان ندارد او حاضر به فرار شود. باید او را ببینی تا حرفم را باور کنی! او رفت تا وسیله فرار را فراهم سازد و من از مردم گریختم تا در خلوتی مشاهداتم را بنویسم.

تیمسار نادر جهانبانی، پایگاه هوایی دزفول، 1348 (نفر وسط)

چه می‏توانستم در باره نادرمیرزا بنویسم؟ نواده شاهزاده ملک آراء ، شاهزاده‏ای که شاعران در محضرش از او ادب و شعر می‏آموختند و رزم‏آوران در ستیزه با او جوجه‏های نیم‏روزه بودند. صاحب کتاب «بدیع النواب» درباره‏اش نوشته بود: «وقتی دست به شمشیر می‏برد با آن ملامت روسی و با آن عیون مردانه و قامت سروآسا، دشمنان را به تزلزل می‏کشاند و دوستان را به تملق وامی‏داشت. بحث آدابش را قاضی شاگرد بود و کلام فصحش در متون قدیمیه را یحیی خان صادق حضور طلبه، مقدمات ندیده. در میان پسران خاقان مغفور نواب ملک‏آرا ، اعظم از منظر بود و اعلم از فضل. اجود نواب بود و اصغر آنان در مقابل ضعفا وفقرا. در سفر به مازندران بقعه نور. خاتم یاقوت خود را به گدایی بخشید که او را قرانی مطالبه کرده بود. نادر میرزا تنها تفاوتی که با جدش داشت؛ چشمهای آبیش بود که این را از مادر به ارث برده بود. مادری که از آنسوی ارس دل به عشق شاهزاده جهانبانی داده بود. در واقع نادرمیرزا آمیزه‏ای بود از روس‏های سفید و سلحشوران ایران زمین.

اینها را روی کاغذ نوشتم و فردا وقتی بار دیگر در مدرسه رفاه دوست ورزشکارم را دیدم که تفنگ در دست در مقابل اتاق زندانیان رژه می‏رود. با شتاب سراغش رفتیم که رفیق چه کردی؟ خیلی سوگوار و پراندوه نگاهم کرد و گفت: همه چیز را به خوبی فراهم کردم کار تمام بود، از راه دستشویی می‏خواستم تیمسار را با لباس آخوندی بیرون ببرم به خصوص که ریشش هم در آمده، ولی هرچه کردیم و هر چه التماسش کردیم حاضر نشد. گفتم: من که به تو گفته بودم، تیمسار حاضر به فرار نمی‏شود. دوست ورزشکارم با این همه هنوز قانع نشده بود. پیش خود فکر کردم که آیا جهانبانی می‏خواست ادای سقراط را درآورد که شب مرگ با آنکه شاگردانش وسیله فرار او را فراهم کردند حاضر به گریختن نشد، چون می‏گفت من باید بمیرم تا حقیقت زنده بماند. ولی تیمسار که فیلسوف نبود او یک نظامی ورزشکار و خلبانی شجاع و میهن پرست بود که فکر نمی‏کنم هیچوقت حتا یک کتاب فلسفه خوانده بود.

وضع او شبیه به «عقاب» خانلری بود در شعر«عقاب» که مرگ خویش را در پی زندگی کوتاه نزدیک می‏دید نزد زاغی می‏رفت که ای زاغ راز طول عمر تو چیست؟ و زاغ او را به مردابی که در آن لجن و مردار انباشته بود می‏برد و می‏گفت اگر تو نیز از غذایی که من می‏خورم، بخوری عمر طولانی خواهی داشت. عقاب که عمر در اوج فلک برده به سر و حیوان را همه فرمانبر خویش دیده نگاهی به زاغ می‏کرد که ای بیچاره «گند و مردار ترا ارزانی» که من از همین عمر کوتاهم که در فراز ابر و در ملتفای نور و سپیده بوده راضیم و مبادا روزی که بخواهم با ساعتی زیستن مثل تو در این گندآب، یک روز بیشتر زندگی کنم. آنگاه عقاب پر می‏کشد «سوی بالا می‏شود و بالاتر می‏رفت» تا «راست با چرخ فلک همسر می‏شود» یک لحظه اندیشیدم، بی‏گمان حتی برای چند ساعت لباس سرشار از تعفن و گندآلود یک ملا را بر تن کردن به نادر جهانبانی که در پشت فانتوم (اف-4) و تایگر (اف-5) می‏نشست و مثل عقاب دل به آسمان می‏سپرد. همان حالی را می‏داد که عقاب با شنیدن سخنان زاغ دچارش گشته و با این تصویرها بود که روزهای سخت گذشت.


اولین گروه افسران را در شب خونین ژنرالها گلوله باران کردند. آنگاه دادگاه‏ها بود و الله ای که در دهان خلخالی«قاصم و جباره» می‏شد و رنگ بخشش و طعم عفو را نمی‏دانست و زندگی را در قصاص خلاصه کرده بود. هر لحظه می‏شنیدیم از زبان برادران و خواهران مجاهد و فدائی که «العطش» ما خون می‏خوهیم و بگذارید این ژنرالها را گردن بزنیم. عجیب بود در آن روزها گویی ستاد جنبش مجاهدین و دفتر رفقای فدائی فقط کارشان اعلامیه بیرون دادن علیه ارتش و فرماندهان در بند ارتش بود. آیا دانسته یا ندانسته حضرات آلت نقشه اصلی مسلط کردن خمینی بر ایران یعنی اضمحلال و نابودی ارتش سلحشور ایران نبود؟!

نوبت که به او رسید تنها به دادگاه آمد. بر خلاف گروه امیرافشار، برنجیان و همدانیان که باهم حاضر شدند ولی بعد در سه اتاق مدرسه، جداگانه در جلسه خصوصی به سوالها پاسخ می‏دادند، نادر جهانبانی را تنها آوردند. هنوز بلند بالا و آرام، فقط ریشش بلندتر شده بود. ابوالفضل حکیمی، زواره‏ای، فاضل و طهماسبی اعضای دادگاه بودند، خلخالی در آمد و رفت بود و در جلسه دوم ربانی املشی و محمدی گیلانی نیز حاضر بودند. ادعا نامه‏ای که علیه او تنظیم شده بود آنقدر پوچ و مسخره بود که حتا خود اعضای دادگاه نیز بر بی‏اساسی آن اذعان داشتند. یادم هست که زواره‏ای در پایان جلسه اول به پاسخ این سوال که تیمسار جهانبانی که مدتهاست در تربیت بوده و در کارها و اعمال فرمانداری نظامی شرکت نداشته پس چرا در ادعانامه او را مسئول خونریزی‏ها و کشتارهای اخیر دانسته‏اید گفت: شما چه کار به ادعانامه دارید. ممکن است او در ماه‏های اخیر در جنایات رژیم دست نداشته باشد ولی به ستاره‏ها و تاج روی نشانش نگاه کنید، اگر جنایتکار نبود که سپهبد نمی‏شد!! و این منطق قاضیان اسلام بود که می‏خواستند عدالت اسلامی را با محاکمه سران رژیم سابق به نمایش بگذارند.

در ادعانامه علیه او آمده بود که وی با خدمت در نیروی هوایی شاه، مستقیمن در خدمت آمریکای جهانخوار بوده، به همین دلیل سالها در این کشور به سر می‏برد. پدر او عامل روس و خودش عامل سیا و صهیونیسم است!! او در طول ماههای انقلاب، فرماندهی عملیات علیه مبارزان مسلمان و خواهان جمهوری اسلامی را برعهده داشته است. تیمسار بی‏آنکه سخنی بگوید همه حرفها را می‏شنوید و بر خلاف خیلی دیگر از ژنرالها عصبی نمی‏شد و از جایش نمی‏پرید. در بازجویی‏ها نیز می‏گفتند همینطور خونسرد بوده و و اغلب زواره‏ای و حکیمی را که از او بازجویی می‏کردند به مسخره می‏گرفته است. پس از سه جلسه وقتی که خلخالی از او خواست که از خود دفاع کند. از جایش برخواست و خیلی شمرده گفت:

«آنچه را که شما مطرح کردید آنقدر مسخره و احمقانه است که من لزومی به پاسخ گفتن به آن نمی‏بینم؛ اما چند دروغ بزرگ گفتید که همراه با اتهام‏زدنهای شما نشان می‏دهد که حکم شما علیه من مثلن صادر شده و همچنین حکایتگر این حقیقت است که شما نه تنها مسلمان نیستید بلکه مشتی بی‏وطن، بی‏دین و مزدور هستید که به دستور اربابانتان فقط و فقط قصد ویرانی کشور من و ارتش سرزمین مرا دارید. پدر من جاسوس روسها نبود، بلکه افسری ایرانی بود که در روسیه درس خوانده، من هم هرگز عامل کشوری نبودام بلکه بلکه در سالهایی که شما برای لقمه نان مزدوری، سر حسین را از این منبر به آن منبر می‏کشاندید. در آمریکا به عنوان بهترین و با استعدادترین خلبان ایرانی، بر اوج ابرها پرواز می‏کردم. حال شما چگونه به خود اجازه می‏دهید به من تهمت خیانت بزنید. شما از خود خجالت نمی‏کشید شما از مردم شرم نمی‏کنید؟ شما از هزاران جوان ایرانی که من با همه تلاش در راه فراهم کردن وسایل ورزشی و ایجاد امکانات جهت تربیت روح و جسم آنها، در ماههای گذشته کوشیده‏ام، ازرم نمی‏کنید؟ شما که هستید آیا به جز جمعی غارتگر و خونخوار و بری از هر نوع صفت انسانی کسانی را می‏شناسید که چون شما بر هر آنچه ملی و ایرانی است تیغ بکشند؟ آقایان من پنجاه یک سال به خوبی و نیکی زندگی کرده‏ام و قرارگاهم آسمانها بود. پاسخی به یاوه‏گویی‏های شما ندارم. به دستوری که اربابانتان داده‏اند عمل کنید، ولی مطمئن باشید که مردم ایران خیلی زود از خواب فعلی بیدار می‏شوند و این تب که با دروغ و تزویر شما به آن در جان و روح آنها رخنه کرده، بسیار سریعتر از آنچه فکر کنید فرو خواهد نشست. آنگاه شما هستید و خشم ملتی که به تار و پود شما آتش می‏کشد.»

جهانبانی همه این حرفها را با همان خونسردی گفت که در روز 24 بهمن با من حرف زده بود، همین خونسردی باعث شد که تمام اعضای دادگاه از جمله خلخالی در جایشان میخکوب شوند و زبانشان بند بیاید. لحظاتی بعد ژنرال را بردند، نگاهی به حاضران کردند. با سر خداحافظی تلخی با من و نویسنده‏ای فرانسوی که از «لیبراسیون» آمده بود. آن شب ژنرال را همراه یاران و دوستانی دیگر؛ خلخالی و غفاری در پای دیوار مرگ به گلوله بسته بودند. خلخالی خودش هدف گرفته بود که حرفهای ژنرال او را کلافه کرده بود. کمالی یکی از تفنگ‏چی‏های خلخالی که بعدها به مبارزان پیوست، بعدها برایمان گفت: تیمسار جهانبانی اجازه نداده بود چشمش را ببندند؛ که می‏خواست شاهد پرواز گلوله باشد. کمالی با زبانی ساده و لهجه مشهدیش همان حرفی را می زد که «خانلری» در قطعه عقاب سروده بود. ژنرال «لحظه‏ای چند بر این لوح کبود نقطه‏ای بود و سپس هیچ نبود»


وقتی سپهبد جهانبانی را برای محاکمه آوردند، کاغذی بر گردنش انداختن تا جرمش را بنویسند، اما او جرمی نداشت، و کسی نیز نبود که شهادت دهد او جرمی انجام داده پس جلادان که نتوانسته بودند به وی جرمی نسبت دهند بر روی کاغذ سفید نوشتند: سپهبد نادر جهانبانی عامل فساد !؟ این نوشته بدان جهت بر روی آن کاغذ سفید نقش بست که روح آزاده سپهید را در هم بشکنند اما روح جهانبانی همانند عقابی در آسمان به ملکوت پیوست.

خداحافظ ای عقاب دلیری که حتا دشمنانت نیز به مرگ تو رشک بردند

منبع این نوشتار برای من نامشخص است. از همین جا از نویسندهء محترم، کمال سپاسگزاری را دارم.

سپهبد نادر جهانبانی (1)

سپهبد خلبان نادر جهانبانی
فروردین 1307 – 22 اسفند 1357


تیمسار نادر جهانبانی، پیشکسوت و یکی از برترین و ممتازترین خلبانان عصر جت در ایران بود. وی در سال 1322 براي آموزش خلباني به روسيه رفت و از دانشگاه با درجه ستوان يكم ارشد فارغ التحصيل شد و به نيروي هوايي شاهنشاهی پيوست. در سال 1336 براي گذراندن دوره پرواز با هواپیماهای جت به آلمان غربی رفت و پس از بازگشت به عنوان استاد خلبان يگانهاي شكاري مشغول انجام وظیفه شد.

عکس یادگاری خلبانان تاج طلایی با گروه آکروجت سرشناس Blue Angles به دلیل بدست آوری مقام دوم جهان (1351)

سپهبد نادر جهانبانی از جمله افسرانی بود که دوره آموزش آکروجت را در آمریکا گذراند، سپس در ایران این تیم سر افراز را که به نایب قهرمانی مسابقات آکروجت جهان نایل شده بود راه اندازی کرد. جهانبانی پس از ورود شکاری‏های جت F-84 و F-86 به نیروی هوایی ایران، كار تشكيل تيم افسانه‏ای آكروجت تاج طلایی (Golden Crown) را آغاز كرد و بدین سبب، پدر آكروجت ايران محسوب می‏شود.

تیم آکروجت تاج طلایی سال 1348 و نادر جهانبانی (نفر وسط)

زنده نام جهانبانی که در پرواز با شکاری‏های اف-86 و اف-5 بسیار مهارت داشت به هنگام خدمت در پایگاه هوایی امیدیه در نزدیکی دزفول، با جنگنده اف-86 از زیر پل راه‏آهن و با جنگنده اف-5 از زير پل كارون در اهواز به آسانی توانست عبور کند. در جریان درگیری و بالا گرفتن اختلافات مرزی با عراق، عملیات شجاعانه Touch & Go را بر روی باند پایگاه هوایی الرشید بغداد انجام داد و با سرعت سرسام‏آوری در ارتفاع بسیار پایین از فراز کاخ صدام در کنار رود دجله پرواز نمود.

تیم آکروجت تاج طلایی سال 1355 و نادر جهانبانی (نفر وسط ایستاده)

یادآوری خاطرات از این فرد مهربان و انساندوست برای دوستان و همکارانش که اکنون در مرز 75 تا 80 سالگی هستند، هنوز هم بسیار تاثرانگیز است. سپهبد جهانبانی در زمان انقلاب ریاست سازمان تربیت بدنی را بر عهده داشت. وی در کوران حوادث انقلاب مذهبی 57 به دلیل وطن پرستی دستگیر شد و پس از یک نمایش مضحک به نام دادگاه، در بامداد 22 اسفند 1357 به دستور قاضی خون‏آشام آیت الله خلخالی، حاکم شرع دادگاه انقلاب اسلامی تیرباران شد و به شهادت رسید.

تيمسار جهانبانی در مقام ليدر تيم افسانه‌اي آكروجت تاج طلايي (1348) در مقابل جنگنده F-86 Sabre

خلخالی هم نتوانسته بود کمترین وصله‏ای به روانشاد جهانبانی بچسباند و دست آخر او را به جرم مدالهای روی کتش تیرباران کردند. سپهبد جهانبانی در بیدادگاه انقلاب، خلخالی را به سخره می‏گیرد و تا لحظه تیرباران لبخندی تلخ به لب دارد. وی به چند افسر همبند اینطور گفته بود که ناراحتیم از زیر و زبر شدن کشور است و لبخندم از ادای دینم به کشور. پس از گذشت سه دهه از حاکمیت ولایت مطلقه زور و نادانی، نادر جهانبانی، برای هر ایرانی میهندوستی که برای وطنش دلسوزی کرده، مورد احترام شدید می‏باشد.

ادامه دارد.

پنجشنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۸

تيمسار خلبان اميرحسين ربيعي

سپهبد خلبان امیرحسین ربیعی
نهم اسفند 1311 كرمانشاه – 22 اسفند 1357 تهران

اميرحسين ربيعي از خلبانان شجاع و توانمند تيم آكروجت تاج طلايي بود كه به دليل لياقت و كارداني، مدارج پيشرفت را در نيروي هوايي شاهنشاهي به سرعت طي کرد. در سال 1354 و پس از مرگ نابهنگام ارتشبد محمد خاتمي، فرمانده وقت نيروي هوايي در جريان سانحه هوايي، به مقام فرماندهي نيروي هوايي ايران رسيد.


ربيعي از دبيرستان هدايت تهران مدرك ديپلم خود را گرفته، سپس وارد دانشكده خلباني مي‌گردد. به زبان انگليسي بسيار مسلط بود و توانمنديش در ترجمه و بيان، با يك شهروند آمريكايي برابري مي‌كرد. در دوران خدمت، به پايگاهها و مراكز شركتهاي هوايي معتبر هوايي جهان سفر نمود كه از جمله مي‌توان پايگاه هوايي Fuerstenfeldbruck در مونيخ (آلمان غربي)، پايگاه هوايي Edward ، Williams، Nellis و Travis در ايالات متحده و كمپاني‌هاي هواپيماسازي نورثروپ و بوئينگ اشاره كرد. تيمسار ربيعي در جريان بازديد از پايگاه هوايي Travis از فرماندهي تاكتيكي هوايي ايالات متحده بازديد نمود و با مهارت تمام، يك فروند هواپيماي غول‌پيكر ترابري C-5 Galaxy را به پرواز درآورد.

از جمله هواپيماهايي كه در پروازهاي روزانه ربيعي جوان در آلمان غربي مورد استفاده قرار مي گرفت، جتهاي تاندرجت F-84 را مي توان نام برد


برخي از سوابق وي چنين است:
1329 – 1330 : دانشجوي دانشكده خلباني
1330 – 1331: آموزش خلباني در پايگاههاي Reese و Williams نيروي هوايي ايالات متحده
1338: دوره استاد خلباني در پايگاه هوايي هوايي Fuerstenfeldbruck (آلمان غربي)
1339: دوره عالي مدرسه افسران اسكادران، پايگاه هوايي ماكسول، آلاباما (ايالات متحده)
1343: مدرسه استاد خلباني اف-5، پايگاه هوايي ويليامز، آريزونا (ايالات متحده)
1352: دوره عالي مديريت 5 هفته‌اي مدرسه نيروي دريايي ايالات متحده، مونتري كاليفرنيا
دوره آموزش خلباني جت، (آلمان غربي)
دوره آموزش استاد خلباني جت، (آلمان غربي)
كالج فرماندهي و ستاد، (ايالات متحده)
دوره آموزش استاد خلباني، (آلمان غربي)
دوره مديريت ADC
دوره عمليات هوا زمين A/G و CAS/BAI (آلمان غربي)

مدالها:
نشان افتخار درجه 2 و 3، نشان لياقت درجه 2 و 3، مدال خدمت درجه 2 و 3، نشان پاس درجه 2، نشان همايون درجه 3، مدال 2500 ساله سلطنتي، تشويق در دستور همگاني ارتش، تشويق بار دوم، تشويق بار سوم، تشويق نامه 5 بار.

مسئوليتها:
رئيس باشگاه هوايي
عضو باشگاه شاهنشاهي كشور
1335 – 1338 : خلبان شكاري در گردان يكم شكاري مهرآباد تهران
1336 – 1338 : دوره استاد خلبان جت در نيروي هوايي ايالات متحده در محل پايگاه هوايي Fuerstenfeldbruck
1341 – 1344 : فرمانده اسكادران در گردان دوم شكاري
1345 – 1346 : مدير عمليات گردان يكم شكاري تهران
1337 – 1341 : عضو تيم آكروجت تاج طلايي با هواپيماي اف-84
1341 – 1348 : فرمانده تيم پروازي گروه آكروجت تاج طلايي
دو ماه خدمت در سمت فرماندهي اسكادران حافظ صلح سازمان ملل متحد در كنگو

انتصابات:
خلبان، گروه دوم، اسكادران هوايي، گردان شكاري، پايگاه سوم شكاري
خلبان اول، گروه دوم، اسكادران هوايي، گردان شكاري، پايگاه سوم شكاري
فرمانده، گروه دوم، اسكادران هوايي، گردان شكاري، پايگاه سوم شكاري
فرمانده، اسكادران سوم جت اف-84 ، گردان شكاري
فرمانده، اسكادران چهارم، شكاري بمب‌افكن، پايگاه دوم شكاري
فرمانده، اسكادران سوم، شكاري بمب‌افكن، پايگاه دوم شكاري
فرمانده، اسكادران 110، شكاري تاكتيكي، پايگاه يكم شكاري
رئيس عمليات، پايگاه يكم شكاري
جانشين فرمانده، پايگاه يكم شكاري
فرمانده، فرماندهي تاكتيكي هوايي
1354 – 1357 : فرمانده نيروي هوايي شاهنشاهی

تيمسار ربيعي در مقام ليدر تيم افسانه‌اي آكروجت تاج طلايي (1347) در كنار جنگنده F-5A

تيمسار ربيعي ابدن مشروب نمي‌خورد؛ سيگار نمي‌كشيد و از هر نوع ورزشي لذت مي‌برد به ويژه تنيس و اسكي روي آب. وي با يك دختر زيباي آلماني به نام گرتا (Greta Hierl ، متولد 29 ژانويه 1938) ازدواج كرده و در سال 1357 دو پسر به نامهاي آريان 19 ساله و آرمان 13 ساله داشت. تيمسار ربيعي با افسران متعدد آمريكايي در جريان مسافرتهايش به ايالات متحده تماس داشته است. او با ژنرالهاي سرشناس آمريكايي: براون، كارلتون و رايان در يك ميهماني در بازديد از پايگاههاي هوايي ادوارد، بوئينگ و شركت نورتروپ در ژوئن و ژوئيه 1974، ملاقات نمود تيمسار ربيعي فردي بسيار گرم، باز و بذله‌گو بود. تيمسار ربيعي بسيار طرفدار آمريكا بود، به ويژه در مورد الگوگيري از نيروي هوايي ايالات متحده آمريكا. او همواره براي مشاورين ايالات متحده در ايران كمك مهمي به حساب مي‌آمد. ربيعي به عنوان يك خلبان عالي محسوب مي‌گشت كه مي‌توانست با هر وسيله پروازي كه در دسترسش باشد پرواز نمايد. او خيلي بيش از هم دوره‌اي‌هايش پيش افتاده بود.


ربيعي، در كنار زنده نام ها: جهانباني، خسروداد و رحيمي به دليل وطن‌پرستي به تير خشم عرب پرستان تشنه قدرت در پس از 22 بهمن 57 گرفتار مي‌آيد و مظهر واقعي اشخاصي قرار مي‌گيرد كه طول زندگي چنداني نداشته‌‌اند اما داراي عرض زندگي پرباري بوده‌اند.

سه‌شنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۸

استاد مسعود علی محمدی: جدیدترین قربانی مزدوران حزب الله

از هنگام پیدایش جمهوری اسلامی در سی و یک سال پیش، ترور سازمان یافته در قالب اعدام های دسته جمعی توسط این رژیم آغاز می‏شود. صدها تن از بهترین افسران و فرماندهان باتجربه و تحصیل کرده، به جرم‏های واهی به جوخه‏های تیرباران سپرده می‏شوند.


برای اسلام‏پرستان تشنه قدرت، خون و خونریزی تمامی ندارد. آنها به مخالفان و دگراندیشان، القابی که عمدتن به زبان عربی هستند انگ زده و سپس از دم تیغ اعدام می‏گذراندند. برای حکومت دینی که مشروعیت خود را نه از رای مردم بلکه از الله می‏داند، چسباندن واژه‏های زبان بیگانه (عربی) و موهوم و خیالی و بدون پشتوانه همچون معاند، منافق، محارب و ... به این مخالفان کاری بسیار ساده است. در یک دادگاه فرمایشی، یک آخوند روضه‏خوان سابق و حاکم شرع فعلی، به راحتی یک جوان دگراندیش را بدون داشتن وکیل و هیئت منصفه، محارب با خدا اعلام و سپس حکم اعدامش را امضا می‏کند.



جمهوری اسلامی که همواره خود را قربانی تروریسم معرفی می‏کند، از این حقیقت غافل است که خود بانی بزرگترین ترورهای سازمان‏یافته و نیافته در جهان است. قتل‏عام معترضان در سالهای دهه 60، قتل‏عام زندانیان سیاسی در شهریور 67، کشتار هدایت شده و سازمان‏یافته به نام قتل‏های زنجیره‏ای از سال 67 که تاکنون نیز ادامه دارد، از این جمله است. این رژیم، نه تنها عملیاتهای تروریستی مهم و تاریخی همچون انفجار آمیا، انفجار خوابگاه نظامیان آمریکایی و فرانسوی در لبنان، بمب‏گذاری و ترور در رستورانها و اماکن غیرنظامی اسرائیل را محکوم نکرده است، بلکه مظنون اصلی در هدایت و سازماندهی چنین افکاری و عملیاتهایی به شمار می‏رود.

اگر امروز دکتر علی محمدی ترور می‏شود، این پیامی است آشکار به اساتیدی که از جنبش سبز یا جنبش معترضان حمایت کرده‏اند و اگر دیروز خواهر زاده میرحسین موسوی توسط یک سازمان اطلاعاتی - نظامی رژیم جمهوری اسلامی ترور می‏شود، این پیامی است آشکار به سران فرضی جنبش معترض همچون میرحسین موسوی و مهدی کروبی و هاشمی رفسنجانی. اما سازمانهای مخوف اطلاعاتی - نظامی جمهوری اسلامی با سازماندهی چنین ترورهایی، خوراک خوبی برای رسانه‏های سراسر دروغ‏پرداز داخلی خود فراهم می‏آورند و ترور یک استاد معمولی فیزیک دانشگاه تهران را به موساد و MI6 و سیا نسبت می‏دهند؛ اما هیچگاه نمی‏گویند ترور یک استاد فیزیک، به چه کار موساد یا MI6 می‏آید؟ بلاشک، دستگاههای سراسر دروغ‏پرداز حامی رژیم اسلامی، این روزها خواهند کوشید تا ترور چند دانشمند هسته‏ای عرب در دهه 60 و 70 میلادی را که به طور مستقیم درگیر ساخت بمب اتم برای کشورهای متبوع خود بودند و توسط موساد ترور شده‏اند، مشابه این ترور قلمداد کند.

اگر در سال 1367 که مرحوم دکتر کاظم سامی، به قتل رسید، امثال کروبی، موسوی و هاشمی رفسنجانی پیگیر این ترور و ترورهای بی‏شمار بعد از آن در داخل و خارج از کشور می‏بودند، امروزه دست کم شاهد این همه قتل و کشتار و بی‏رحمی سازمان‏یافته در حوادث پس از انتخابات ریاست جمهوری نبودیم.

عکسهای خبرگزاری فارس از صحنه انفجار در قیطریه که به کشته شدن مسعود علی محمدی استاد دانشگاه تهران معرفی شده است عکسی از تروریست معروف « ابوناصر » دستیار « حسین منیف اشمر » دیده می‏شود. این دو تن از اعضای ارشد گروهک حزب الله لبنان در تهران هستند که در جریان سرکوب بی رحمانه ی مردم بی دفاع تهران، بارها و بارها دیده شده‏اند. جالب اینکه صحنه‏های این انفجار بسیار شبیه به انفجارهای جنوب لبنان است که بارها و بارها توسط این گروهک ترتیب یافته‏اند.

مجرم اصلی همواره در صحنه جنایت حاضر می شود

بی شک، تاریخ پر فراز و نشیب ایران در آینده‏ای نه چندان دور، به خوبی عاملان قتل هزاران دگراندیش، سیاستمدار، نظامی، روزنامه نگار، نویسنده، دانشجو، و ... را برملا خواهد کرد. خشم و عذاب الهی نزدیک است و برای سیه‏روزان، بخششی در کار نیست.

شنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۸

ایران و استعمار سرخ و سیاه

ایران و استعمار سرخ و سیاه
خواندن مقاله‏ای که سی و دو سال قبل، به تاریخ 17 دی ماه 2536 در روزنامهء اطلاعات درج شد و در آن حقایق بسیار زیادی که جلوتر از زمان خود بودند، نوشته شده بود، برای نسل امروز باید جالب و تامل برانگیز باشد؛ متاسفانه، پس از درج مقاله، خشم شدید متحجرین مذهبی فحاش و تازی پرست، باعث گردید در نهایت کشوری با 2500 سال تمدن در فرهنگ و ادب، بدینجا رسد و در چنگال مشتی روضه خوان بی ریشه قرار گیرد. اما جالبتر از همه اینها، برنامه های رسانه ملی آخوندهاست که امروز صبح 19 دی 1388 در بخشهای خبری و همچنین برنامه خانواده، با چند به اصطلاح کارشناس گفتگو می کند و خانم شعله قهرمانی، مجری زیباروی برنامه خانواده، مات و مبهود به پخش این برنامه سیاسی از مانیتور برنامه خانواده نگاه می کند. این کارشناسان کارنشناس، که یکی از آنها زینب چخماقی دختر بزرگ گوینده اخبار، خانم فریده فرخی نژاد است، نوشتن و چاپ مقاله را به دستور شاه فقید اعلام می‏کنند در حالی که امروز کاملن روشن است که نویسنده مقاله از رده های ساواک بوده که حتا مرحوم هویدا نیز در مقام وزیر دربار، نویسنده مقاله را نمی شناخته و از متن آن پیش از چاپ آگاهی نداشته است.

بریده روزنامه کیهان 20 دی 2536

* احمد رشیدی مطلق
این روزها به مناسبت ماه محرم و عاشورای حسینی، بار دیگر، اذهان متوجه استعمار کهن و نو شده است. استعمار، سرخ و سیاهش، کهنه و نو اش، روح تجاوز و تسلط و چپاول دارد و با اینکه خصوصیت ذاتی آنها همانند است، خیلی کم اتفاق افتاده است که این دو استعمار شناخته شدهء تاریخ، با یکدیگر همکاری نمایند، مگر در موارد خاصی که یکی از آنها همکاری نزدیک و صمیمانه و صادقانهء هر دو استعمار در برابر انقلاب ایران، به خصوص برنامهء مترقی اصلاحات ارضی در ایران است.

سرآغاز انقلاب شاه و ملت، در روز ششم بهمن ماه 2522 شاهنشاهی، استعمار سرخ و سیاه ایران را که ظاهراً هرکدام برنامه و نقشهء خاصی داشتند با یکدیگر متحد ساخت که مظهر این همکاری صمیمانه، در بلوای روزهای پانزدهم و شانزدهم خرداد ماه 2522 در تهران آشکار شد. پس از بلواری شوم پانزده خرداد که به منظور متوقف ساختن و ناکام ماندن انقلاب درخشان شاه و ملت پی‏ریزی شده بود، ابتدا کسانی که واقعه را مطالعه می‏کردند دچار یک نوع سردرگمی عجیبی شده بودند؛ زیرا در یک جا ردپای استعمار سیاه و در جای دیگر، اثر انگشت استعمار سرخ در این غائله به وضوح دیده می‏شد.

مزدوران ارتجاع (استعمار سیاه) در سال 57 و 88

از یک سو عوامل توده‏ای که با اجرای برنامهء اصلاحات ارضی، همهء امیدهای خود را برای فریفتن دهقانان و ساختن انجمن‏های دهقانی نقش بر آب می‏دیدند، در برابر انقلاب دست به آشوب زدند و از سوی دیگر، مالکان بزرگ که سالیان دراز، میلیونها دهقان ایرانی را غارت کرده بودند، به امید شکستن این برنامه و رجهت به وضع سابق، دست و پول در دست عوامل توده‏ای و ورشکستگان دیگر سیاسی گذارده بودند و جالب اینکه این دسته از کسانی که باور داشتند می‏توانند چرخ انقلاب را از حرکت بازدارند و اراضی واگذار شده به دهقانان را از دست آنها خارج سازند، دست به دامن عالم روحانیت زدند؛ زیرا می‏پنداشتند که مخالفت عالم روحانیت که در جامعهء ایران از احترامی خاص برخوردار است، می‏تواند نه تنها برنامهء انقلاب را دچار مشکل سازد، بلکه همان طور که یکی از مالکان بزرگ تصورکرده بود، دهقانان زمینها را به عنوان زمین غصبی پس بدهند! ولی عالم روحانیت، هوشیارتر از آن بود که علیه انقلاب شاه و ملت که منطبق با اصول و تعالیم اسلامی و به منظور اجرای عدالت و موقوف شدن استثمار فرد از فرد، توسط رهبر انقلاب ایران طراحی شده بود، برخیزد.

مالکان که برای ادامهء تسلط خود، همواره از ژاندارم تا وزیر، از روضه‏خوان تا چاقوکش در اختیار داشتند، وقتی با عدم توجه عالم روحانیت و در نتیجه مشکل ایجاد موج علیه انقلاب رو به رو شدند و روحانیون برجسته، حاضر به همکاری با آنها نشدند، درصدد یافتن یک روحانی برآمدند که مرد ماجراجوی بی‏اعتقاد و وابسته و سرسپرده به مراکز استعماری و به خصوص جاه‏طلب باشد و بتواند مقصود آنها را تأمین نماید و چنین فردی را آسان یافتند.


مردی که سابقه‏اش مجهول بود و به قشری‏ترین و مرتجع‏ترین عوامل استعمار وابسته بود و چون در میان روحانیون عالی‏مقام کشور با همهء حمایتهای خاص، موقعیتی به دست نیاورده بود، در پی فرصت می‏گشت که به هر قیمتی که هست خود را وارد ماجراهای سیاسی کند و اسم و شهرتی پیدا کند. روح الله خمینی، عامل مناسبی برای این منظور بود و ارتجاع سرخ و سیاه، او را مناسب ترین فرد برای مقابله با انقلاب ایران یافتند و او کسی بود که عامل واقعهء ننگین روز پانزدهم خرداد شناخته شد. روح الله خمینی، معروف به سید هندی بود. دربارهء انتصاب او به هند هنوز حتی نزدیک ترین کسانش توضیحی ندارند. به قولی او مدتی در هندوستان به سر برده و در آنجا با مراکز استعماری انگلیس ارتباطاتی داشته است و به همین جهت به نام سید هندی معروف شده است و عده‏ای هم عقیده دارند که چون تعلیمات او در هندوستان بوده، فامیل هندی را از آن جهت انتخاب کرده است که از کودکی تحت تعلیمات یک معلم بوده است.

عوامل استعمار سرخ (روزنامه کیهان، 25 بهمن 1357)

آنچه مسلم است، شهرت او به نام غائله‏ساز پانزدهم خرداد، به خاطر همگان مانده است، کسی که علیه انقلاب ایران و به منظور اجرای نقشهء استعماری سرخ و سیاه، کمر بست و به دست عوامل خاص و شناخته شده، علیه تقسیم املاک، آزادی زنان، ملی شدن جنگلها، ملی شدن صنعت نفت، حق رای زنان در انتخابات شاه و ملت، وارد مبارزه شد و خون بیگناهان را ریخت و نشان داد هستند هنوز کسانی که حاضرند خود را صادقانه در اختیار توطئه‏گران و عناصر ضدملی بگذارند. برای ریشه‏یابی واقعهء پانزدهم خرداد و نقش قهرمان آن، توجه به مفاد یک گزارش و یک اعلامیه و یک مصاحبه، کمک موثر خواهد کرد. چند هفته قبل از غائلهء پانزدهم خرداد، گزارشی از طرف سازمان اوپک منتشر شد که در آن ذکر شده بود درآمد دولت انگلیس از نفت ایران، چند برابر مجموع پولی است که در آن وقت عاید ایران می‏شد...

چند روز قبل از غائله، اعلامیه‏ای در تهران فاش شد که یک ماجراجوی عرب به نام مجید توفیق القیسی با یک چمدان محتوی ده میلیون ریال پول نقد، در فرودگاه مهرآباد دستگیر شده که قرار بود این پول را در اختیار اشخاص معینی گذارده شود. چند روز پس از غائله، نخست وزیر وقت در یک مصاحبهء مطبوعاتی فاش کرد بر ما روش است که پولی که از خارج می‏آمده و به دست اشخاصی می‏رسیده و در راه اجرای نقشه‏های پلید بین دستجات مختلف تقسیم می‏شده است.

خوشبختانه انقلاب ایران پیروز شد (منظور انقلاب سفید شاه و ملت است) و آخرین مقاومت مالکان بزرگ و عوامل توده‏ای درهم شکسته شد و راه برای پیشرفت و تعالی و اجرای اصول عدالت اجتماعی هموار شد. در تاریخ انقلاب ایران، روز پانزدهم خرداد به عنوان خاطره‏ای دردناک از دشمنان ملت ایران، تا ابد باقی خواهد ماند و میلیونها مسلمان ایرانی به خاطر خواهند آورد که چگونه دشمنان ایران، هر وقت منافعشان اقتضا کند، با یکدیگر همدست می‏شوند، حتی در لباس مقدس و محترم روحانی.